تبليغاتX
نقـطــه ســرخــــــــــــــــــط

حج به روايت آیت الله خامنه ای    

 خبرگزاري شبستان: فريضه حج آنگاه كه با معرفت و هوشيارانه به جاى آورده شود به مسلمان حج گزار و به امت بزرگ اسلامى فيض مى‏بخشد، حاجى را به صفا و پاكى و معنويت سوق مي دهد و امت را به اِتّحاد و عِزّت و اِقتدار نزديك مي كند.

اسلام سیاسی

نسيم بيدارى اسلامى در همه جاى جهان اسلام وزيده و پانهادن اسلام به عرصه عمل به مطالبه اى جدى بدل شده است. نظريه «اسلام سياسي» جايگاهى والا در ذهن نخبگان يافته و در مد نگاه آنان، افقى روشن و اميدبخش گشوده است.

 حج، نِماد امت اسلامى و نوع رفتار

حج، نِماد امت اسلامى و آموزنده نوع رفتارى است كه اين امت بزرگ براى تأمين سعادت خود بايد در پيش گيرد. مى‏توان حج را در حركت هدفمند و آگاهانه و متنوّع همگان در جهتى واحد خلاصه كرد. تار و پود اين حركت، ياد خدا و همدلى بندگان خدا است و هدف آن ايجاد پايگاه مستحكم معنوى براى زندگى سعادتمندانه‏ انسان: جعل اللَّه الكعبة البيت الحرام قياماً للناس و الشهر الحرام و الهدى و القلائد.

 دعوت به عدالت و آزادگى و رستگارى

امروز نداى پيامبر رحمت، رساتر از هميشه به گوش مي رسد و دعوت اسلام كه دعوت به عدالت و آزادگى و رستگارى است با طَنين بيشترى شنيده مي شود. پاره‏هاى شب سياه استكبار و ظلم و خودكامگى از سويى و جهل و خرافه و فريب ازسوى ديگر، بشر را بيش از گذشته، نيازمندِ نور رستگارى و تشنه‏ عدل و صلح و برادرى كرده است. امروز نداى ملكوتى: تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الاّ نعبد الاّاللَّه.. كه ردِّ خداوندان زور و زر و صف آرايى در برابر ستم و ستمگر است، گوش و دل اسيران و ستمديدگان را بيش از هميشه مي نوازد و مژده: انّ‏اللَّه على نصرهم لقدير به آنان دلگرمى و اميد مى‏بخشد.

 شكوفايى و سربلندى و كاميابى

پيام توحيد و وحدت؛ توحيدِ خدا و وحدتِ امت. توحيد، نفى خداوندگارى طواغيت و مستكبران و زر و زور سالاران است و وحدت، مظهر عزت و اقتدار مسلمانان. حج، فراتر از هر نوشته و گفتارى، اين پيام ماندگار را هر ساله در قالب اجتماع عظيم خود بازپردازى مى‏كند و به سراسر جهان اسلام مى‏فرستد. هر مسلمانى در هر بخشى از عالم اسلام در موسم حج، يك بار ديگر بايد اين حقيقت را بشناسد كه شكوفايى و سربلندى و كاميابى همه جانبه كشورهاى اسلامى تنها در سايه اين دو به دست خواهد آمد: توحيد با همه‏ ابعاد فردى و اجتماعى و سياسى آن و وحدت با مفهوم درست و قابل تحقق آن در دنياى امروز.

 كعبه، مركز معنوى جهان اسلام

روزى كه منادى بزرگ توحيد ابراهيم و فرزندش اسماعيل (8) پايه‏هاى كعبه را در ميان درهّ‏ها و كوه هاى دور افتاده و خشك بنا مي نهادند، دوربين‏ترين چشم هاى بشرى نيز نمي توانست آينده‏ آن را همچون كانون گرم ايمان و اميد و قبله دل ها و جسم ها درگمان آورد. امروز كعبه، مركز معنوى جهان اسلام و بزرگترين مجمع هرساله امّت اسلامى است. سرچشمه‏ جوشان عشق و اميد و درياى خروشان عظمت و اعتماد و محل التقاء رودهاى بزرگ قوميت‏ها و ملتها است. اخلاص بنيانگذاران و قبول خداى سميع و عليم، آن بذر را به چنين درخت پربار و شاخه گسترى بدل كرده است.

 

فردى و اجتماعی

در ميان فرايض دينى، حج، بزرگترين فريضه اي است كه در آن هر دو جنبه فردى و اجتماعى به شكلى نمايان گنجانيده شده است. در جنبه فردى، هدف، تزكيه و رسيدن به صفا و نورانيت و پيراستگى از زخارف بى‏ارزش مادى و فراغت با خويشتن معنوى و انس با خداى متعال و ذكر و تضرع و توسل به حضرت حق است تا آدمى به عبوديت - كه صراط مستقيم الهى به سوى كمال است - راه يابد و در آن گام بردارد... در جنبه اجتماعى، حج در ميان همه فرايض اسلامى بى‏همتا است؛ زيرا مظهرى از قدرت و عزت و اتحاد امت اسلامى است. هيچ فريضه ديگرى بدين‏سان به آحاد مسلمان، درباره مسايل امت اسلامى و جهان اسلام، درس و عبرت نمى‏آموزد و آنان را در روحيه و واقعيت به قدرت و عزت و وحدت نزديك نمى‏كند. تعطيل اين بخش از حج، بستن سرچشمه‏ اي از خيرات به روى مسلمين است كه از هيچ رهگذر ديگرى نمى‏توانند به آن دست يابند.

 

شط هميشه جارى

حج، آن شط هميشه جارى و آن عطيه‏ بى‏زوال الهى است كه مسلمانان تا ابد مى‏توانند غبار رنج و مرارت و آلودگى و بيمارى خود را در آن بسترند و به كمك اين ذخيره ابدى هر دو نوع آسيب پذير را در همه‏ زمان ها از خود دور سازند.

 

آزمايش شگفت آور و پر از رمز و راز

حكمت بديع اسلام، اين آزمايش شگفت آور و پر از رمز و راز را چنان ترتيب داده است كه همين يك واجب بتواند در همه‏ى قرون و اعصار و با هراندازه گسترشى كه دامنه‏ اسلام در شرق و غرب گيتى به دست آورده است، يكپارچگى و اتصال اجزاي اين پيكر عظيم را تامين كند... همه در يكجا و هميشه در يك فصل،... چه آن هنگام كه سفر كعبه مشتاقان بيت از برخى نقاط عالم يكسال به طول مى‏انجاميد و چه امروز كه دشمنان امت اسلامى براى پوشش تبليغات زهرآگين خود به سراسر كره زمين به بيش از يك ساعت نيازندارند، هميشه اجزاي اين پيكر عظيم و پراكنده به اين مركز وحدت و قدرت كه براى آنان كانون صفا و برادرى و معنويت و توحيد و معرفت واطلاع است نياز داشته‏اند.. و اسلام اگر از حج خالى مى‏بود ركنى اصلى و جزيى جوهرى را فاقد بود.

 

حاكميت نظام اسلامى

نفى همه قدرت هايى كه به نحوى جسم و جان آدمى را در قبضه اقتدار خويش گرفته‏اند و اثبات حاكميت مطلق الهى بر همه وجود و به عبارت روشن و آشنا: حاكميت نظام اسلامى و مقررات اسلامى بر زندگى فردى و اجتماعىِ مسلمين.

 

عرصه‏ عظيم زندگى امّت اسلامى

زندگى در آيينه حجّ يك سير دايمى بلكه يك صيرورت دايمى به سوى خدا است و حجّ، آن درس هميشه زنده عملى و سازنده است كه اگر به هوش باشيم راه و رسم زندگى ما را در صحنه اي عملى و روشن ترسيم مى‏كند. ميعادى همگانى، هر سال تشكيل مى‏شود تا مسلمان، در آن محيط وحدت و تفاهم و در پرتو ذكر الهى، راه و جهت زندگى را بياموزد، آنگاه به سرزمين خود و به ميان كسان خود برگردد و در سالهاى بعد گروه هاى ديگر و گروه هاى ديگر بيايند و بروند بياموزند و بيندوزند، بگويند و عمل كنند، بشنوند و تدبّر كنند و در نهايت همه‏ امتّ به آنچه خدا خواسته و دين آموخته برسند. نظر افكندن به عرصه عظيم زندگى امّت اسلامى، فراتر از ابعاد ملتها و نژادها و قوم و قبيله‏ها، و نظر افكندن به اعماق وجود خود و فراگرفتن راه و جهت و شيوه زندگى، چنانكه شايسته‏ اوست و همه در پرتويي از ذكر خدا. اين است آن سرچشمه‏ معرفتى كه هر ساله در حجّ، فيّاض و بى‏زوال بر انبوه خلايق گرد آمده در حرم امن خدا سيلان مى‏يابد و كسانى را كه ظرف ذهن و دل خود را بگشايند از اين زلال معرفت، سيراب مى‏سازد.

 

حج، نعمتى الهى

حج، نعمتى الهى است كه بر نسل هاى مسلمان ارزانى شده است. قدردانى و شكرگزارى آن را زياد مى‏كند و ناسپاسى و قدرناشناسى آن را از مسلمين مى‏گيرد كه اين همان عذاب شديد الهى است كه: «و لئن كفرتم ان عذابى لشديد». گرفته شدنِ حج به اين نيست كه از مسلمانان كسى به حج نرود بل به اين است كه مسلمانان از منافع بى‏شمار آن محروم بمانند و زياد شدن آن به اين نيست كه هر سال گروه هاى بيشترى حج كنند بل به اين است كه از منافع آن بهره‏مند شوند كه: «ليشهدوا منافع لهم». خوب است به درستى بينديشيم، آيا جهان اسلام توانسته است از منافع حج برخوردار شود؟ و اين منافع چيست؟ حج درست مى‏تواند تحولى درونى در يكايك مسلمين پديد آورد و روح توحيد و ارتباط با خدا و اعتماد به او و رد همه‏ بت هاى درون و برون وجود آدمى كه همان هواها و هوس هاى پست‏كننده و قدرت هاى اسيركننده آدمى‏اند و نيز احساس قدرت و اعتماد به نفس و رستگارى و فداكارى در آنان پديد آورد و چنين تحولى است كه از هر انسانى، موجودى شكست ناشناس و تهديد و تطميع‏ناپذير مى‏سازد.

 

حج اكبر

حج و اجتماع عظيم بر گرد خانه‏ى توحيد، بايد آن مظاهر شرك را نفى كند و مسلمانان را از آن برحذر دارد. حج با اين مفهوم روشن و جلى است كه برترين جايگاه برائت از مشركين شناخته شده و خداى متعال از زبان خود و نبىّ مكرمش(ص)، اعلام برائت از مشركين را به روز حج اكبر موكول ساخته است؛ «و اذان من‏اللَّه و رسوله الى‏النّاس يوم الحجّ‏الاكبر انّ‏اللَّه برئ من‏المشركين و رسوله فان تبتم فهو خيرلكم و ان تولّيتم فاعلموا انّكم غير معجزى‏اللَّه و بشّرالّذين كفروا بعذاب اليم» فرياد برائت كه امروز مسلمان در حج سر مى‏دهد، فرياد برائت از استكبار و ايادى آن است كه مع‏الاسف در كشورهاى اسلامى قدرتمندانه اعمال نفوذ مى‏كنند و با تحميل فرهنگ و سياست و نظام زندگى شرك‏آلود بر جوامع اسلامى، پايه‏هاى توحيد عملى را در زندگى مسلمانان منهدم ساخته و آنان را دچار عبادت غيرخدا كرده‏اند و توحيد آنان فقط لقلقه‏ى زبان و نام توحيد است و از معناى توحيد در زندگى آنان اثرى باقى نمانده‏است.

 

 

سياست كلى اسلام

حج، كانون معارف اسلام و بيان كننده سياست كلى اسلام براى اداره‏ زندگى انسان است. حج، مظهر توحيد و نفى و رمى شيطان و تكرار شعار ابراهيم(عليه‏السّلام) است كه گفت: «انّى برى‏ء من المشركين»؛ صحنه اتحاد عظيم امت اسلامى برگرد محور توحيد وبرائت از مشركين و نفى و طرد همه‏ بتهاست. و بت، هر آن چيزى است كه به جاى خدا قرار گيرد و ولايت الهى را به ولايت خود تبديل كند ونيرو و اراده‏ افراد بشر را در اختيار بگيرد؛ حال چه سنگ و چوب و چه قدرت هاى شيطانىِ سلطه‏گر و جبار و چه عصبيت هاى جاهلى و ناحق كه: «فماذا بعدالحقّ الّاالضّلال»

 

 

حج علاج دردهاى مسلمين

حج مى‏تواند روح توحيد را در دلها زنده كند، تكه‏پاره‏هاى امت بزرگ اسلامى را به هم وصل كند، عظمت مسلمين را به آنان برگرداند و آنان را از حقارت و احساس ذلتى كه بر ايشان تحميل كرده‏اند، نجات دهد. حج مى‏تواند دردهاى مسلمين را به علاج نزديك كند و بزرگترين درد آنان را - كه سلطه فرهنگى و اقتصادى و سياسى كفر و استكبار است - درمان كند. حج مى‏تواند دلبستگي هاى اسارت‏آفرين را از دلها بشويد و در مقابل، ارتباط با خدا و با بندگان خدا را در فرد و جمع مسلمانان تقويت كند.

 

+ نوشته شده توسط کنعانی در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 10:15 قبل از ظهر |

 

 

 

همه چیز درباره عهد جدید

همه چیز درباره عهد جدید

 

اندیشه - کامران فانی

کامران فانی، نویسنده و مترجم، سه‌شنبه گذشته، دهم دی‌ماه، در نشست نقد و بررسی ترجمه کتاب عهد جدید در انجمن حکمت و فلسفه ایران ضمن بیان نکاتی درباره ترجمه پیروز سیار به تاریخچه ترجمه‌های کتاب مقدس (‌عهد جدید و قدیم) اشاره کرد.

تاریخچه ترجمه عهد جدید
کامران فانی به درستی در ابتدای سخنانش بر این نکته تأکید می‌کند که گاهی برای بررسی ترجمه‌ای جدید لازم است به سابقه ترجمه‌های دیگر از آن کتاب هم توجه شود و در واقع در پرتو تاریخ گذشته به بررسی ترجمه جدید پرداخته شود. وی دلیل دیگری نیز می‌آورد و آن دوران‌ساز بودن این ترجمه است. وی در ادامه به طرزی شگفت و بی هیچ یادداشتی به تاریخ ترجمه این کتاب می‌پردازد: «اولین بار که در جایی از ترجمه فارسی اناجیل صحبت می‌شود سخنی است که یوحنای زرین‌دهن، اسقف و متکلم برجسته مسیحی قسطنطنیه در قرن چهارم میلادی بیان می‌کند و می‌گوید کتاب مقدس به زبان فارسی، که احتمالاً منظورش پهلوی بوده، ترجمه شده است، یعنی در زمان ساسانیان که البته هیچ چیزی از آن در دست نیست. بعد از آن در اوایل اسلام بخش‌هایی از آن به عربی ترجمه شد اما من به ترجمه فارسی بر نخوردم تا این‌که می‌رسیم به قرن هفتم هجری. در این قرن است که آغاز جدی ترجمه کتاب مقدس به فارسی آغاز می‌شود. در این‌جا منظورم عهد جدید است اما در کنارش ترجمه عهد قدیم هم انجام می‌شده است.

اولین ترجمه به نام کتاب دیاتسرون معروف است. دیاتسرون متنی بوده است که در حدود قرن پنج و شش میلادی اناجیل چهارگانه را به زبان سریانی خلاصه کرده است. در قرن هفتم از این کتاب سه ترجمه فارسی انجام می‌شود. علت‌اش هم این است که همان‌طور که می‌دانید در دربار مغول آزادی مذهب زیاد شده بود. در نتیجه آشنایی با مذاهب مختلف رواج پیدا کرده بود و این‌که شما به یک‌باره می بینید ترجمه اناجیل خیلی مورد توجه قرار می‌گیرد به دلیل این جو عمومی است. به هر حال دیاتسرون ترجمه می‌شود و در رم در حدود 950 میلادی چاپ می‌شود. اخیراً انتشارات اساطیر این کتاب را زیر چاپ دارد که همین‌طور که گفتم قدیمی‌ترین ترجمه انجیل به زبان فارسی است. این ترجمه از سریانی است و مترجم آن هم شخصی است به نام عزالدین محمود مظفر که از زبان سریانی ترجمه کرده و ظاهراً هم مسیحی نستوری بوده است. در کنار آن، دو ترجمه دیگر هم هست. بعد از این، دوره‌ای وقفه ایجاد می‌شود تا می‌رسیم به قرن دهم یا یازدهم هجری - شانزدهم یا هفدهم میلادی که باز هم دوره‌ای از ترجمه عهد جدید و به ویژه اناجیل آغاز می‌شود. در دربار اکبرشاه در هند دو ترجمه به فارسی انجام شده است. در دربار شاه عباس سه ترجمه انجام شده است که نسخه‌های برخی از آن‌ها در دست است. بعد از دوره شاه عباس و در اوایل سلطنت شاه سلطان حسین ترجمه‌ای دیگر از خاتون‌آبادی چاپ می‌شود که آن هم اخیراً چند سالی هست که چاپ شده است.

در دوره نادرشاه نیز به دوره‌ای بر می‌خوریم که باز هم ترجمه شروع می‌شود چون هدف نادرشاه این بوده که مذاهب مختلف را به نحوی بشناساند تا بعد از تجربه دوره صفویه در واقع به نحوی تقریب بین مذاهب را انجام دهد. بعد از آن دیگر هیچ ایرانی‌ای همت نمی‌کند اما به جای آن مسیونر‌های مذهبی به خصوص پروتستان به انجام ترجمه‌ فارسی اقدام می‌کنند. اولین شخص و مهم‌ترین شخص در این حوزه کشیشی بوده به نام هنری مارتین که کتاب مقدس را به کمک یکی دو ایرانی به فارسی ترجمه می‌کند و خودش هم به ایران می‌آید و بعد به هند می‌رود و در همان‌جا روی ترجمه‌اش کار می‌کند و متن کامل آن را چاپ می‌کند. بعد از او ترجمه‌ای دیگر هم انجام می‌شود و مجموعه این دو را شخصی به نام رابرت بروس که همه ما باید مدیون وی باشیم در سال 1904 منتشر می‌کند. این ترجمه، همان ترجمه‌ای است که در صد سال اخیر همه ایرانیان با آن آشنا هستند، با آن زبان خاص و لهجه‌داری که تأثیر بسیاری بر ادبیات فارسی ما گذاشته است. به همین دلیل هم بوده که رویکرد ما همیشه نسبت به عهد جدید و عهد قدیم بیشتر ادبی بوده است. در حدود بیست سی سال پیش انجمن کتاب مقدس دو ترجمه دیگر هم منتشر می‌کند که به زبان سامی هستند. اغلب این ترجمه‌ها ترجمه‌های تفسیری و بسیار ساده و روان و مفهومی هستند اما به نظر من برای کتابی بسیار بسیار مهم که باید به هر واژه آن به دقت توجه شود، دقت لازم را ندارند. این در واقع سیر گذشته این کار است.

درباره ترجمه
اما حالا که ما با ترجمه‌ای جدید به همت یک ایرانی مواجه هستیم متوجه می شویم که آقای پیروز سیار چه کار مهمی را انجام داده است که تقریباً بی‌نظیر است. از مدت‌ها پیش خود من این خیال را داشتم که ترجمه 1904 را ویرایش کنم، ترجمه‌ای که لحن بسیار خاص و مؤثری دارد اما پر از ابهامات است. جملات کم‌معنی و بی‌معنی زیاد دارد، اصطلاحات عجیب و غریبی دارد که نه فارسی است و نه عربی و به هر حال این ترجمه به سادگی قابل فهم نیست مگر این‌که آدم از لحن آرکائیک آن خوشش بیاید که حتماً هم می‌آید. نظر من بر این بود که این ترجمه ویراستاری و لغات جدید جانشین لغات قدیمی شود و با توجه به تحقیقاتی که به خصوص در مورد عهد جدید شده بود ترجمه‌ای جدید بر مبنای همان ترجمه قبلی چاپ کنم که این کار انجام نشد. دومین مسأله این بود که این ترجمه در واقع ترجمه روایت پروتستانی انجیل است و ما تا حالا هیچ‌گونه روایت کاتولیکی از کتاب مقدس که گسترده‌ترین مذهب جهان مسیحیت است نداشته‌ایم. در واقع ترجمه کتاب‌های عقیدتی بدون نوعی پیش‌زمینه تئولوژیک یا کلامی ممکن نیست که ترجمه شود و به هر حال هر کسی با یک جور نگاه خاص ترجمه می‌کند. بنابراین ترجمه‌ای که آقای سیار از این کتاب ارایه کرده اولین روایت کاتولیکی ترجمه عهد جدید است و بنابراین به نظر من خیلی مهم است.

امروزه توجه به الاهیات مسیحی در ایران زیاد شده است و ما شاید در گذشته تقریباً هیچ کتابی راجع به کلام مسیحی نداشتیم اما امروزه ده‌ها کتاب منتشر شده و اصلاً مؤسسه‌ای هست که کتاب‌هایی راجع به مسیحیت، الاهیات مسیحی و کلام مسیحی منتشر می‌کند. الآن به طورجدی تحقیق درباره این کتاب در ایران آغاز شده و بنابراین لازم بود که عهد جدید به فارسی جدید و با دقت و صحت ترجمه شود. از این نظر است که من ترجمه‌ آقای پیروز سیار را ترجمه‌ای دوران‌ساز می‌دانم که آغاز تازه‌ای برای پژوهش‌های دینی در پی خواهد داشت.

درباره ساختار کتاب
فانی پس از این تاریخچه، می‌کوشد به طور خلاصه به ساختار کتاب نیز اشاره‌ای کند تا نشان دهد که این کتاب می‌تواند منبع اصلی تحقیق درباره مسیحیت برای ما باشد: «سیار متنی را انتخاب کرده که متن معتبری است؛ یعنی همان کتاب مقدس اورشلیم که بخش عهد جدید آن ترجمه شده است. نکته‌ای را هم که باید بگویم این است که آقای سیار قبل از این‌که این کار را انجام دهند کار مهم دیگری هم انجام داده‌اند. می‌دانید که درباره عهد قدیم بین پروتستان‌ها و کاتولیک‌ها اختلاف وجود دارد و ترجمه‌ای که ما از عهد قدیم در دست داریم باز هم روایت پروتستانی آن بوده است. در روایت پروتستانی شاید بیش از 7 کتاب حذف شده یعنی در ترجمه‌های استاندارد آن کتاب‌ها را نمی‌آورند. کلیسای کاتولیک برعکس آن‌ها را قبول دارد و معتقد است همان ارزش الاهی و وحیانی را دارد و فقط کمی ارزش‌شان پایین تر است. پروتستان‌ها اما اگر هم این کتاب‌های عهد قدیم را چاپ کنند آن‌ها را جداگانه منتشر می‌کنند. آقای سیار اولین کاری که کرد این بود که شروع کرد به ترجمه بخش‌هایی از عهد قدیم که تا حالا به فارسی ترجمه نشده بود و با نام «داستان‌هایی از عهد عتیق» چند سال پیش چاپ شد که مورد توجه بسیار قرار گرفت و نشان داد که باید خلاء فقدان برخی از کتاب‌های مقدس را در زبان فارسی پر کنیم. بنابراین ایشان با انتخاب متن اورشلیم در واقع کوشید این کمبود و نقصانی را که ما در مورد آشنایی با عهد جدید داشتیم جبران کنند.»

فانی اما گویا باز هم نمی‌تواند از کوشایی و پیگیری سیار در انجام این کار مهم بگذرد: من از ابتدادر جریان کار آقای سیار بودم و پیگیری و کوشایی بی‌نظیر ایشان را در کار می دیدم که با چه عشق و علاقه و ایثاری دست به این کار زده‌اند و تا به حال کمتر مترجمی را دیده بودم که برای یک کتاب مفرد و تنها چنین برنامه‌ریزی بسیار منظم و جدی و درازی را داشته باشد و سرانجام هم کار را به اتمام برساند.

درباره خود کتاب
وی اما عاقبت سخنانش را در باب خود کتاب می‌آغازد: کتابی که ایشان ترجمه کرده متن کامل عهد جدید است. معمولاً ما وقتی از عهد جدید سخن می‌گوییم که در قدیم هم این طور بوده، فقط اناجیل مدنظر است و در ترجمه‌های قدیم هم فقط انجیل‌ها بود و تا همین ترجمه جدیدی که اروپایی‌ها انجام دادند ما به هیچ وجه با بخش‌های دیگر عهد جدید جز اناجیل چهارگانه آشنایی نداشتیم. آن هم بخش‌هایی که خیلی مهم است و اصلاً کلام مسیحی و الاهیات مسیحی مبتنی بر آن بخش‌هاست نه بر چهار انجیل اول.
کتاب ایشان همان‌طور که گفتم کتابی تحقیقی است مشتمل بر مقدمه‌ای مفصل راجع به کل عهد جدید که بحثی تاریخی راجع به آن کرده است و هر بخش از کتاب یا هر فصل از آن هم مقدمه‌ای مفصل دارد.
در قسمت دوم یعنی اعمال رسولان که از نظر تاریخی فوق‌العاده مهم است نیز باز مقدمه‌ای مفصل وجود دارد و بعد به نظر من می‌رسیم به مهم‌ترین بخش عهد جدید که نامه‌ها یا رسالت پولس است و اهمیت بسیاری در کلام مسیحی دارد. به خصوص به نظر من مسیحیت را آن‌گونه که هست بدون توجه به این بخش به خصوص نامه معروف پولس به رومیان و کرنتیان نمی‌توانیم بشناسیم.

به زعم فانی مسیحیت صرفاً بر مبنای انجیل‌ها قابل شناخت نیست و کل مسیحیت را بدون آشنایی با نظرات سن‌پل نمی‌توان شناخت: مقدمه‌ نامه‌های سن‌پل سی چهل صفحه است و نشان می‌دهد توجه اصلی متخصصین مسیحی در فرانسه چه بوده است و در ادامه به مکاشفات یوحنا می‌رسیم. خود این مقدمات یک دوره اطلاعات خیلی موجز ولی مهم را در اختیار ما می‌گذارد. در ترجمه ایشان هم البته دو بخش مهم وجود دارد: یک بخش ارجاعاتی است که در کنار صفحات وجود دارد و در آن‌ها به نظیر آن آیات ارجاع داده شده است. بنابراین شما هزاران ارجاع را در این کتاب می‌بینید و این ارجاعات کار را برای محققان بسیار راحت کرده است.

درباره پانویس‌ها
بخش مهم دیگر پانویس‌هاست. خواندن این‌گونه کتاب‌ها بدون این‌که با توضیحات همراه باشد بی‌فایده است و برای فهم کتاب مقدس و عهد جدید بدون این پانویس‌ها چیز زیادی نصیب شما نخواهد شد. بیش از دوسوم این کتاب پانویس است و تقریباً برای هر آیه توضیحات مفصلی آورده شده است. در واقع آقای خرمشاهی هم در ترجمه قرآن همین کار را کرده بودند تا شما بتوانید در همان‌جا لااقل اطلاعات اولیه‌ای را راجع به معنی و مفهوم آیه به دست آورید.
فانی این پانویس‌ها را دارای اهمیت بسیار می‌داند زیرا «این بخش به آقای سیار کمک کرده تا بتواند این کتاب را به خوبی ترجمه کند. به هر حال این ترجمه ترجمه ساده‌ای نیست و خیلی هم راجع به هر آیه‌ آن بحث می‌شود.» اما در پایان کتاب فهرست‌هایی آورده شده است که آن‌ها نیز برای کار تحقیقی بسیار مهم‌اند. به ویژه فهرست واژگان کلیدی و فرهنگ پنج زبانی فارسی، عربی، انگلیسی، فرانسه و یونانی از اعلام کتاب مقدس که بسیار کاربردی‌اند. «آقای سیار درباره ضبط کلمات دقت فوق‌العاده زیادی کرده است. به هر حال درباره ضبط کلمات هم این موضوع به ما بسیار کمک خواهد کرد تا اگر ما در جایی واژه‌هایی دیدیم از همین ضبط استفاده کنیم اگر چه ایشان بسیاری از ضبط‌های جا افتاده را هم - به خصوص اگر عبری یا آرامی باشد - حفظ کرده و به نظر من فهرستی بسیار مناسب در اختیار کسانی که دنبال کتاب‌های اعلام هستند قرار داده است.

اما آن‌گونه که فانی می‌گوید آقای سیار این شانس را داشته است که حاصل کارش در آخرین مرحله به دست ناشری افتاده که واقعاً در دقت و صحت و عشق و علاقه به کار از کم‌نظیرترین ناشران ایران است. یعنی آقای همایی و نشر نی که این کتاب را که بسیار هم کار مشکلی است با این نفاست و زیبایی و دقت و چشم‌نوازی توانسته چاپ کند و در واقع زحمات آقای سیار را در ویترینی زیبا به نمایش بگذارد.

درباره نامه‌ها
فانی سخنانش را با این نکته به پایان می‌برد که اهمیت عهد جدید در درجه اول به دلیل نامه‌هاست. به ویژه دو نامه سن‌پل به رومیان و کرنتیان. سن‌پل به یک معنی بنیان‌گذار مسیحیت است و ما بدون شناخت سن‌پل مسیحیتی را که فعلاً وجود دارد نمی‌توانیم بشناسیم و تأکید اصلی و اساسی در جهان مسیحیت هم بر سن‌پل گذاشته شده است. در این میان به ویژه «نامه به رومیان» مهم‌ترین بخش این کتاب است و به یک معنا جدا شدن پروتستان‌ها از کاتولیک‌ها در واقع به خاطر همین نامه بوده است و نیز «نامه به کرنتیان». این دو به این دلیل مهم است که در واقع یک انقلاب ایجاد کرده‌اند. بعد از صعود مسیح تکلیف روشن نبود که بالاخره وی دینی جدید آورده یا اصلاح‌گر بوده است و مخاطب او صرفاً یهودیان هستند یا دیگران هم مخاطب اویند. در واقع سن‌پل بود که به خصوص در نامه به رومیان این جهت را به مسیحیت داد. سن‌پل دو خطر را در زمان خودش حس می‌کرد: یکی خطر ذهن یونانی بود و دیگری خطر ذهن یهودی. نامه به کرنتیان در واقع به خطر ذهن یونانی می‌پردازد و در آن حکمت الاهی را در مقابل حکمت انسانی قرار می‌دهد و خطر را این‌گونه بیان می‌کند که یونانی‌ها به عقل خودشان خیلی مغرور شده‌اند و عقل الاهی را فراموش کرده‌اند، پس موضوع بحث او در این‌جا حکمت و عقل است. نامه به رومیان در واقع به نحوی خطاب به یهودیان است که مقهور شریعت و اجرای احکام شده‌اند. در واقع همه حرف سن‌پل همین است که شما با اجرای احکام و اجرای شریعت نجات پیدا نمی‌کنید و در تمام این‌ها یک اصطلاح کلیدی وجود دارد که بسیار هم سخت است و اقای سیار دادگر ترجمه کرده‌اند و در متون قبلی عدل ترجمه شده است. یعنی از عدل الاهی و عدل انسانی صحبت می‌کند و این‌که انسان باید عادل شود.
فانی در پایان دو نمونه از این ترجمه و ترجمه قدیمی که همان نسخه 1904 است و به اعتقاد او ما مدیون آن‌ نیز هستیم خواند و سخنان خود را خاتمه داد.

+ نوشته شده توسط کنعانی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 8:54 بعد از ظهر |

 

چهار سال ترجمه و چهل سال تجربه

چهار سال ترجمه و چهل سال تجربه

 

اندیشه - گزارشی از سخنرانی بهاءالدین خرمشاهی در نشست نقد و بررسی ترجمه کتاب عهد جدید در انجمن حکمت و فلسفه ایران

بهاءالدین خرمشاهی، سه‌شنبه گذشته، دهم دی‌ماه، در نشست نقد و بررسی ترجمه کتاب در انجمن حکمت و فلسفه ایران ترجمه و تلاش سیار را تحسین‌برانگیز خواند و دقت او را در چنین کاری ستود. وی در ادامه به برخی نکات برای بهتر شدن متن اشاره کرد.

وقتی خرمشاهی یک قصیده بدهکار می‌شود
بهاءالدین خرمشاهی که سابقه ترجمه قرآن را در کارنامه خود دارد نخستین سخنران نشست بود. وی در باب اهمیت کتاب مقدس سخنانی گفت و این‌که از انجیل، عیسی و مریم فوق‌العاده به نیکی در قرآن یاد شده است، با تصریح و تأکید بر این‌که این‌ها جزئی از تحریف نیستند. بنابراین «سزاوار بود که وزارت ارشاد مجوز این کتاب را بدهد و حتی شاید زودتر از این هم. چرا که از کتب مقدس الاهی است و برای پیروان آن تقدس دارد و برای ما هم همان تقدس و احترام را دارد. اگر چه ما به آن عمل نمی‌کنیم اما به آن احترام می‌گذاریم و دلیل تعلل و تأخیر روشن نیست اگرچه نیک‌فرجام بوده و من به وزارت ارشاد هم تبریک می‌گویم که این همدلی را با دین بزرگ توحیدی مسیحیت نشان داده است.» خرمشاهی در ادامه اما بیشتر از مواجهه خود با ترجمه پیروز سیار سخن گفت: «در یک هفته‌ای که گذشت من مسحور مطالعه و تأمل در این کتاب شگرف عهد جدید بودم و از کار فوق‌الطاقه و فوق‌العاده‌ای که استاد پیروز سیار انجام داده‌اند شگفت‌زده شدم. چه برای کسی که اندک ممارستی در دین‌پژوهی دارد و چه برای کسی که نزدیک چهارصد نقد کتاب نوشته و کتاب‌ها را دوست داشته یا سعی کرده به آن‌ها منتقدانه نگاه کند با همان چشم، با همان ممارست و سابقه نگاه می‌کردم و حیران می‌شدم. از این همه دقت، از این همه صحت و از این همه موفقیتی که ایشان در انتقال معانی به دست آورده‌اند. من کاری بزرگ‌تر از این نمی شناسم که توسط یک ایرانی ولو در سده‌ها انجام شده باشد.»

وی وجوه اهمیت کار را یادداشت‌های پای صفحه، یادداشت‌های کناری و ... که یا معنایی را روشن می‌کند یا مشابهی را در سه انجیل دیگر یا 26 کتاب دیگر نشان می‌دهد عنوان می‌کند. «ایشان بر مبنای ترجمه مهمی کار کرده‌اند. ترجمه‌ فرانسوی اورشلیم. من کنجکاو بودم که اورشلیم به چه معناست. بعد معلوم شد که یک انجمن یا مؤسسه بایبل‌شناسی اورشلیم در پاریس وجود دارد که ترجمه‌ای مهم و گروهی از متن قرن چهارمی عمدتاً یونانی عهد جدید انجام داده‌اند. این ترجمه چندان موفق و دقیق از کار در آمده که به بسیاری از زبان‌های دیگر اروپایی و غیراروپایی ترجمه شده است. البته جناب سیار به 9 ترجمه فرانسوی دیگر هم مراجعه می‌کردند و به 7 ترجمه موجود در فارسی هم از آغاز تاکنون رجوع داشته‌اند که از مقدمه ایشان این گونه بر می‌آید. مقدمه بسیار خوبی نوشته‌اند درباره ترجمه مبنا و کار خودشان و بعد هم مقدمه‌ای بلند هست که درباره‌ اناجیل اربعه یا بلکه عهد جدید است که همه 27 کتاب را در بر می‌گیرد و بسیار پر اصطلاح است.»

دو چیز خرمشاهی را به شگفت واداشته است: یکی نظم و سامان کتاب با وجود این همه پانویس و کنار نوشته و تحشیه‌های دوسویه و دیگری نثر ترجمه که در نهایت زلالی و شیرینی و شیوایی و روشنی و خوبی است، به طوری که هیچ نیازی به باز کردن قلاب در هیچ کجا نبوده است. البته پانویس‌ها کمک می‌کرده است که نیازی به قلاب و پرانتز نباشد. ترجمه‌ متن مبنا هم می‌بایستی ترجمه اندک تفسیرآمیزی باشد. نثر ترجمه نثری است که با یک عمر کار فرهنگی به دست می‌آید. کار چهار سال اخیر نیست. ایشان به درستی فرمودند چهار سال و بیست سال. از بنده هم می‌پرسند که روی ترجمه قرآن چه قدر کار کردی همیشه گفته‌ام چهار سال و چهل سال. شاید من بیش از 200 ـ 300 صفحه از این متن را خوانده‌ام. هیچ جا نبود که من بگویم مراد چیست یا بگویم این کلمه زیر دندانم می‌آید یا کلمات نامناسب و برساخته‌های جانیفتاده و بی‌سلیقه وجود داشته است. همه‌جا راحت، همه‌جا مفهوم، همه‌جا معنی‌بخش که به سرعت خواندن معنا می‌داد و اگر کسی هم بخواهد فنی و با دقت بخواند باید با پانویس‌ها و کنارنویس‌ها بخواند و شاید از همین‌ها بعد‌ها متنی یگانی پدید آید تا مشترکات چهار انجیل متناظر یا به تعبیر ایشان نظیر را نگه دارند و اختلافات‌شان را فروبریزند تا متنی واحد پدید آید که در گذشته فارسی زبان‌ هم چنین کاری انجام شده و ایشان هم اشاره‌ای کرده‌اند.

به هر حال هر چه در این کار دیدم، دقت و صحت و کلمات عمیق علمی و کاربرد دانش‌های چندگانه و شناخت عمیق کتاب مقدس بود و آن‌چه لازمه‌ آن است. باری، من هر وقت به اعجاب می‌افتم معمولاً دلم می‌خواهد قصیده‌ای هم بگویم که این قصیده طلب جناب آقای سیار از بنده باشد که با این قصیده حداقل شیدایی و شیفتگی خودم را به کار سترگ ایشان بیان کنم.

چند نکته‌ قابل بحث هم یادداشت‌ کرده‌ام که خدمت ایشان تقدیم می‌کنم که یک مورد غلط تایپی بوده است و بعد هم چند تا پیشنهاد اصلاحی: مثلاً می‌توان نقشه الاهی را بهتر ترجمه کرد مثل خواست الاهی یا اراده الاهی. یا این‌که کلیسا دو معنی دارد، یک معنی همان نهاد معروف است و معنی دیگر آن مؤمنان اولیه است. یا مثلاً در جایی اسفار اولیه را گفته‌اند که مکاشفات الاهی خوانده می‌شود در حالی که اگر وحی می‌فرمودند دقیق‌تر بود.

+ نوشته شده توسط کنعانی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 8:52 بعد از ظهر |
زندگینامه کامران فانی


زندگینامه کامران فانی


کامران فانی
در 25 فروردین 1323 در شهر قزوین متولد شدم. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاه به اتمام رساندم در 1341 وارد دانشکده پزشکی دانشگاه تهران شدم، اما پس از دو سال تغییر رشته دادم و ادبیات و زبان فارسی خواندم و در 1347 در این رشته از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شدم. در سال 1352 نیز از دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران فوق لیسانس علوم کتابداری و اطلاع‌رسانی گرفتم. از سال 1350 در مرکز خدمات کتابداری و از سال 1359 در کتابخانه ملی مشغول کار بوده‌ام. جزء هیئت علمی کتابخانه ملی، مشاور ریاست کتابخانه و عضو شورای عالی مشاوران کتابخانه هستم. چند سال نیز در رشته کتابداری، بخصوص منابع و خدمات مرجع در دانشگاه تهران تدریس کرده‌ام. تاکنون در تألیف و تدوین چند دایرۀالمعارف شرکت داشته‌ام: یکی از سه سرپرست دایرۀالمعارف تشیع هستم که تاکنون 9 جلد آن تا آخر حرف «ش» منتشر شده است. سرپرستی دایرۀالمعارف دموکراسی را نیز که در 3 مجلد است به عهده داشته‌ام. دانشنامهﻹ کودکان و نوجوانان نیز در 10 مجلد به سرپرستی اینجانب انتشار یافته است، در تألیف و ویرایش فرهنگنامه کودکان و نوجوانان و نیز زندگینامه علمی دانشوران و دایرۀالمعارف کتابداری و اطلاع‌رسانی نیز شرکت داشته‌ام. عضو شورای عالی دایرۀالمعارف بزرگ اسلامی نیز هستم.
آثار: کتابهای تألیفی بنده عبارتند از:
1. فرهنگ موضوعی قرآن مجید
2. سرعنوانهای موضوعی فارسی
3. گسترش تاریخ ایران در رده‌بندی کنگره
4. گسترش فلسفه اسلامی در رده‌بندی کنگره
5. جنگ جهانی اول و دوم
ب) ترجمه‌ها:
1. مرغ دریایی، نوشته آنتون چخوف نمایشنامه‌نویسی روسی
2. سه خواهر نوشته آنتون چخوف
3. لنتس و دیتسک، نوشته بوفنر، نویسنده آلمانی
4. آدمهای ماشینی، نوشته کارل چاپک، نمایشنامه‌نویس چک
5. تریستانا، نوشته لوئیس بونوئل، فیلمساز اسپانیایی
6. علم در تاریخ، نوشته جان برنال، نیزیکدان مورخ انگلیسی
7. زرتشت: سیاستمدار یا جادوگر، نوشته هنینگ، ایرانشناسی آلمانی ـ انگلیسی
8. سلوک روحی بتهوون، نوشته سالیوان، موسیقی‌شناس انگلیسی
9. موش و گربه، نوشته گونترگراس، نویسنده آلمانی و برنده جایزه نوبل 1999.
10. ترجمه بخشی از کتاب «تاریخ فلسفه اسلامی» م. م. شریف، بخشی از کتاب «زندگینامه علمی دانشمندان اسلامی».
نزدیک به 150 مقاله نیز اعم از تألیف و ترجمه تاکنون در نشریات و مجلات مختلف از جمله سخن، نگین، رودکی، نگاه نو، کلک، بخارا، نشر دانش، کیان، کیهان فرهنگی، جهان کتاب و غیره چاپ شده است.

+ نوشته شده توسط کنعانی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 8:46 بعد از ظهر |

مسعود بهنود هنوز هم شیرین سخن می گوید. او از سال ۱۳۸۱ تاکنون درلندن زندگی می کند. در تلویزیون و رادیو برنامه هایی اجرا کرده است و کتاب های زیادی از جمله این ۳ زن، خانوم، گلوله بد است و پس از ۱۱ سپتامبر را تالیف کرده است. علاقه زیادی به شاملو دارد. از این رو نام یکی از فرزندانش را بامداد گذاشته است. تمام تلاشم را کرده ام که در این مصاحبه خدشه ای بر قلم مسعود بهنود وارد نشود.
مسعود بهنود در منطقه ۹ تهران به دنیا آمده است، در مردادماه سال ۱۳۲۵. انشایش خوب بوده است و از کودکی کتاب زیاد می خوانده، به همین خاطر رغبتش به روزنامه نگاری زیاد می شود. می گوید؛ «همسایه ای داشتیم که روزنامه نویس بود و مرا به روزنامه نگاری علاقه مند کرد.» کلاس دوم یا سوم دبیرستان بوده است که برای دهمین بار مطلبی کوتاه برای مجله روشنفکر می نویسد. مطلبش را عزت الله صباح آرایش می دهد و چاپ می کند. قبل از آن به عنوان خبرنگار مجله اطلاعات کودکان و خبرنگار مطبوعات در مدارس کار می کرده است.
● عینک مسعود شیشه ای بود
«وقتی قرار شد یک سفارش نامه از طرف معلم ادبیاتم به روزنامه اطلاعات ببرم تا بتوانم در روزنامه خبرنگار شوم، برای اینکه مرا جدی بگیرند، عینک مادربزرگم و کروات پدرم را زدم و قیافه آدم بزرگ ها را گرفتم. این عینک سالیان سال تا الان یعنی ۵۰ سال بر روی صورتم مانده.» عینک مسعود بهنود تا سالیان طولانی تنها شیشه بوده است. او می گوید در کارم نمی توانم خود را بدون این عینک تصور کنم.
● عشق روزنامه نگاری
بهنود مثل بسیاری از همکارانش می گوید؛ «روزنامه نگاری مرا انتخاب کرد، من انتخابش نکردم. من در عمرم با هرکس که مصاحبه کردم از هنرپیشه های خیلی معروف و پولدار تا سیاستمداران و ورزشکاران ایرانی و خارجی تا جایی که یادم هست با هرکس که حرف زدم به من گفته آرزو داشته زمانی روزنامه نگار شود. بسیاری از آنان هم گفتند زمانی خبرنگار بوده اند.
بنابراین می بینید این شغل ما با تمام دردسرهایی که دارد از بیرون جذاب است، پس طبیعی است اگر دو نفر از جوانی مثل من تعریفش کنند و بگویند می توانی خوب منظورت را برسانی هم میل می کند به این شغل. اما عجیب آن است که در حدود ۴۵ سال مانده ام در این حرفه و تقریباً جز همین حرفه، کار دیگری نکرده ام. یعنی هیچ وقت در عمرم تجارت یا کشاورزی و یا کار دیگری انجام نداده ام. اگر هم کاری کرده ام مربوط به روزنامه نگاری و روزنامه نویسی بوده است.
برای کشوری مثل ایران که دردسرهایش خیلی زیاد است این تعجب دارد، ۴۵ سال در آن مداومت کردن تعجب دارد. شاید اگر به سراغ شغل دیگر می رفتم نقاش یا گرافیست می شدم اما با این حال در حسرت روزنامه نویس شدن می ماندم.»
● ایده آل نداریم، ایده آل می سازیم
«کار کردن در ایران هیچ وقت آسان و بی دغدغه نبوده. اگر روزنامه نگاران ایرانی، فرض کنید من، می خواستم منتظر بمانم که تمام شرایط خوب، مناسب و مطلوب شود و همه چیز در نهایت آزادی قرار گیرد مطمئناً الان شما من را نمی شناختید و من ۴۵ سال سابقه روزنامه نگاری نداشتم و هیچ چیز چاپ نکرده بودم چون هیچ وقت این طور وضعی پیش نیامده.
بعد از کودتای ۲۸ مرداد که من بچه بودم دیگر یواش یواش سانسور زیادی بر مطبوعات حاکم شده بود تا زمانی که یک سال و خرده ای فضای مناسب پیش آمد و بعد دوباره مطبوعات در محاق به سکوت رفتند تا هشت، نه ماهی پس از دوم خرداد که مطبوعات اصلاح طلب اولینش جامعه و بعد دیگران وارد شدند. این دوره، دوره بسیار تازه ای بود پس می بینید که اگر من قرار بود منتظر بمانم که هیچ فشاری، هیچ دغدغه ای و هیچ سانسوری وجود نداشته باشد، تنها یک سال و چند ماه سابقه کار داشتم ولی این طور نیست، زندگی کردن با امکانات است، با مقدورات است، زندگی تلاش کردن برای این است که آدم دور خودش را پاک و تمیز کند.
بنابراین اگر شما فرضتان را بر این بگذارید که همیشه وارد جایی بشوید که پاک و تمیز و سپید و در نهایت سلامت باشد، این طور چیزی را دنیا به شما تعارف نمی کند. باید بیایید همان جایی که هست، همان طوری که گرد و خاک دارد، همان جایی که چیزهای مزاحم دارد، بایستید و پاکش کنید. به قول پوپر «باران آمد» چتر دستتان بگیرید، محافظت کنید باران روی سرتان نریزد. بعد کم کم شروع کنید محیط اطراف خودتان را و محیط حرفه ای خودتان را کمی سالم تر کنید.
ما نمی خواهیم بهشت درست کنیم، قرار هم نیست بهشت درست کنیم. انسان یک چنین وظایفی به این بزرگی بر دوشش نیست وظیفه ما همه همین قدر است. در تمام حرفه ها همین طور است.»مسعود بهنود از نشریاتی که قبل از انقلاب با آنها همکاری می کرد نام برد از جمله مجله روشنفکر، مجله آرش، مجله اطلاعات کودکان و روزنامه های آیندگان و اطلاعات. او به سانسور سیستماتیک به خصوص در سال های ۵۳ تا ۵۷ اشاره می کند؛ «آنقدر سانسور زیاد بود که مامورهای ساواک می آمدند و در تحریریه کنار ما می نشستند، حتی تعداد ستون ها را می دیدند و آرایش صفحه را. به هرحال آنقدر سانسور زیاد بود که انقلاب شد.»
▪ آقای شرلوک هولمز
«قبل از انقلاب چیزهای کمی بود که ما می توانستیم در آنها رقابت کنیم. یکی از همان چیزهای کم، بودجه سالیانه بود که نخست وزیر وقت می برد در مجلس که تصویب شود. این بودجه را برای فردا صبح می بایستی شب قبل چاپ می کردند. بنابراین ما در دو، سه روزنامه موجود رقابت می کردیم که این اخبار را به دست آوریم. سال ۵۴ اگر اشتباه نکنم یک بودجه هنگفتی تصویب شده بود. دولت تصمیم گرفته بود که این لایحه دست ما نیفتد تا برای مردم «سورپرایز» شود.
شب قبلش من کشف کردم که لایحه در چاپخانه وزارت اطلاعات آن موقع که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی فعلی است چاپ می شود و تلاش کردم کسی را در چاپخانه پیدا کنم اما نشد و خبری به دست نیامد. ناچار در آخرین لحظه که ناامید شده بودم، بلند شدم و از دوستی که جیپی داشت خواهش کردم ماشین را آورد و من شلوار دوستم را که شبیه لباس های سرهنگ ارتش بود پوشیدم، یقه بارونی را بستم و با یکی از خبرنگاران اقتصادی راه افتادیم به سمت چاپخانه.
در آنجا من این نقش را بازی کردم که نماینده نخست وزیری هستم و آمده ام ببینم مطالبی که قرار است فردا نخست وزیر ببرند به مجلس آماده است یا نه. برای این کار لازم بود مدیر چاپخانه نباشد، چون من را می شناخت. بنابراین با تلفن های جعلی که به او زدیم مجبورش کردیم به خانه اش برگردد. بعد بلافاصله وارد چاپخانه شدیم.» مسعود بهنود هیجان زده، بسته را برمی دارد و به دست همکارش می دهد. همکارش بسته را با جیپ به روزنامه می برد و تازه مشکل بعدی آنها شروع می شود؛ «وقتی رسیدیم روزنامه دیدیم گزارشی که فردا قرار است نخست وزیر در مجلس بخواند دست ماست و در نتیجه دیگر چیزی دست او نیست و در این موقع فهمیدم که چه افتضاحی به بار آمده است و کار به ساواک و داغ و درفش می رسد.
تصمیممان این بود که یکی برای خودمان برداریم تا بفهمیم اعداد و ارقامش چیست و خبرش را کار کنیم و بقیه را به دست خودشان بدهیم. خب جرات نمی کردیم. با لطایف الحیلی این کار را هم کردیم.» روز بعد روزنامه آیندگان با تیتری که رقم بودجه را فاش کرده بود، منتشر شده بود. هویدا زمانی که خبرنگار آیندگان را می بیند با عصا، شوخی یا جدی به او حمله می کند و از سال بعد تدارکات چاپ لایحه به کلی تغییر می کند، اما بهنود می گوید؛ «به هرحال آن سال ما داستان را بردیم.» بهنود ماجرایی هم از تهیه گزارش کودتای نظامی در بنگلادش دارد؛ «شنیدیم در بنگلادش کودتا شده، پس از کمی پیگیری متوجه شدم یک هواپیمای PIA - خطوط هواپیمایی پاکستان - قرار است به داکا برود.
به سرعت خودم را رساندم به فرودگاه و با خواهش و تمنا سوار این هواپیمای باری شدم. با هواپیما رفتیم و رسیدیم روی داکا. از آنجایی که کودتا شده بود باند فرودگاه و خیابان ها را بسته بودند و اجازه نمی دادند کسی وارد شود. خلبان گفت؛ نمی گذارند بنشینیم و تانک روی باند است من که نشسته بودم کنار خلبان گفتم؛ تا حالا در عمرت کودتا دیدی؟ گفت؛ نه. گفتم؛ خب دیگر نمی بینی این تنها فرصت تو بود و خودت داری این فرصت را از دست می دهی.»
خلبان با گفته های بهنود هیجان زده می شود و تصمیم می گیرد تماس بگیرد و بگوید بنزین ندارد و مجبور است بنشیند. پس از اینکه تانک ها کنار می روند و هواپیما می نشیند آنها را توسط ماموران نظامی به هتل می برند. بهنود به این شکل توانست گزارش تهیه کند و تنها خبرنگاری باشد که خبر کودتا را مخابره کرده است.
● شرلوک هولمز پاپاراتزی
ما قبل از انقلاب ناچار بودیم همه کارها را خودمان انجام دهیم. زمانی که خبرنگاری تلویزیونی می کردم تمام کارهای این فن را یاد گرفته بودم. گزارش های معروفی که از حج یا آفریقا یا از سفر انورسادات به اسرائیل تهیه کردم، بیشتر کارهایش را خودم انجام دادم. باید خودم جای آدم ها را پر می کردم چون پول نبود. هنوز هم همین طور است. روزنامه های ایران برای اینکه خبرنگار به این طرف و آن طرف بفرستند خیلی فقیر هستند. این امکانات فقط در دست دولت یعنی در تلویزیون است. ما اصلاً در صحنه خبر دنیا حضور نداریم. یکسری خبرنگاران دولتی هستند در جاهای مختلف که در حقیقت خبرنگاری بلد نیستند یا شور خبرنگاری ندارند، کارمندان موظفی هستند که می روند و این کارها را می کنند، البته نه اینکه این روزها این طور باشد، همیشه همین طور بود. من هیچ وقت کارمند رادیو و تلویزیون نبودم، در دوره قبل از انقلاب هم برای برنامه های خودم جوش می زدم برنامه من بیرون ساخته می شد و به تلویزیون فروخته می شد. بیشتر کسانی که در داخل تلویزیون کار می کردند، کارمندان اداری بودند که دلشان نمی سوخت، کسی که قرار است کارمند باشد جانش را به خطر نمی اندازد، کسی که قرار است کارمند باشد از مایه زندگی اش نمی زند، فیلم معروفی را که از خانه خدا گرفته بودم و هنوز قسمت هایی از آن در هنگام اذان پخش می شود نزدیک بود به قیمت جانم تمام شود چون بعضی از قسمت ها در مسجد الحرام گرفته شد و ما بدون اجازه این کار را می کردیم. به هرحال عشق است دیگر. یعنی تکلیف اداری و حقوقی نبود. من عکاسی می کردم. صدا می گرفتم. دوربین به دوش می کشیدم و کارهای خطرناک تر از این هم انجام می دادم.»
مسعود بهنود با خنده از عکس ریچارد بولتون می گوید که در آسانسور یک هتل گرفته بود. در آن زمان ریچارد بولتون به دور از چشم همسرش که الیزابت تیلور معروف بود در هتل با کسی دیگر بود. او زمانی که این سوژه را می بیند تصمیم می گیرد از آن عکس بگیرد. زمانی که عکس می گیرد گارد ریچارد بولتون به او حمله می کند.
وی سریعاً به اتاقش در هتل می رود. بهنود می گوید؛ «آنها فکر نمی کردند من عکاس نباشم و فکر نمی کردند در همان هتل مستقر باشم در نتیجه زمانی که به دنبالم می گشتند من در اتاق داشتم به یک روزنامه فرانسوی زنگ می زدم. کسی که در روزنامه با من حرف می زد نمی دانست به دلیل اینکه آدم جدی در روزنامه نگاری هستم دوست ندارم اسمم پای عکس بخورد. بنابراین گفت اگر قرار باشد اسمت پای عکس باشد مثلاً ۲۰۰۰ تا و اگر اسمت را نگذاری و ما به اسم خودمان چاپ کنیم ۱۰۰۰۰ تا. من ۱۰۰۰۰ تا گرفتم و عکس را دادم. صبح فردا آن عکس چاپ شد. نمی دانم تا چه حد در جدا شدن الیزابت تیلور و ریچارد بولتون اثر داشت.»
● ابن مشغله
«بعد از انقلاب به دلیل فضایی که به وجود آمده بود بعد از اینکه تهران مصور و آیندگان تعطیل شدند و روزنامه های به اصطلاح جدی تعطیل شدند چون شرایط دلخواهم فراهم نبود به نوشتن کتاب مشغول شدم. کتاب از سیدضیاء تا بختیار را نوشتم که اینها در حقیقت گزارش های بزرگی هستند، چون روزنامه نبود من به صورت یک کتاب درآوردم. در عین حال کار اصلی ام را رها نکردم یعنی یک مجله مد درآوردم. مجله خیاطی، بافندگی و آرایشی درآوردم.
یک مجله بهداشتی درآوردم به اسم بهکام. بعد از آن به مجله صنعت حمل و نقل رفتم که مجله اقتصادی بود و آنجا کار کردم و همین طور آرام آرام آمدیم تا آدینه درست شد. آدینه جایی بود که نفس کشیدم و در حدود ۱۳ ، ۱۴ سال به عنوان تنها نشریه موجود در آن کار کردم تا زمانی که دوم خرداد شد. بعد از دوم خرداد تقریباً با همه روزنامه های اصلاح طلبی که منتشر می شد، به معنی نوشتن مقاله، کار می کردم تاروزی که همه رفتیم زندان.
● کارنامه بندار بیدخش
خواستم مطبوعات قبل و بعد از انقلاب را مقایسه کند، اما بهنود می گوید؛ «روزنامه نگاری در دوم خرداد اصولاً یک ورق مهم خورد. شبیه هیچ دوره دیگری نبود. آنچه که قبل از انقلاب صورت می گرفت روزنامه نویسی جدی نبود. به دلیل اینکه فضای بسته ای بود. به عقیده من تاریخچه روزنامه نگاری ایران به قبل از جامعه و بعد از روزنامه جامعه تقسیم خواهد شد. روزنامه جامعه به عنوان اولین روزنامه جامعه مدنی ایران حادثه بسیار مهمی بود.
برای اولین بار روزنامه نگاران ایران یا کسانی که در همین فرصت به روزنامه نگاری وارد شدند با احساس وظیفه کامل و به صورت حرفه ای و با احساس وظیفه به منظور بالا بردن سطح فرهنگ عمومی جامعه وارد شدند. در این جنجال ممکن است که جاهایی به طور کلی ما متهم شده باشیم به این که تندروی کردیم، این از نابلدی مان بود وگرنه این بار برخلاف همه دوره های گذشته، روزنامه نگاری ایران فقط برای جنجال، فقط برای به دست آوردن مقام و حادثه سازی در صحنه نبود.
من خودم جزء همان افراد هستم و الان هم به شما می گویم تندروی داشتیم، نه اینکه نداشتیم ولی آنقدر بود که نمی شود معنی اش را این گذاشت که نمی دانستیم، شاید بهتر است بگوییم ضریب خطای ما همانقدر بود که همه در تمام شغل ها خطا می کنند. به طور مثال مامور شعبه بانک که پول می شمرد و دست شما می دهد یک ضریب خطا دارد. مهم این است که برای ما حاشیه امنیتی گذاشته نشد. کسی برای ما فرصت و مجال این را ایجاد نکرد که احیاناً بتوانیم خطا کنیم و فضا با ما نامهربان شد. اصلاً روزنامه نگاری ایران نظام را در خطر قرار نداده بود.
مردم به شعور اجتماعی شان واقف شده بودند. وارد صحنه شدند. به مسوولیت هایشان فکر می کردند. کافی بود کمی تحمل می کردیم، ولی متاسفانه این مجال پیدا نشد. اما شاید بشود گفت بیش از ۱۰ درصدی هم ما مقصر بودیم. اصولاً آدم نباید خودش را معصوم ببیند، ما هم جاهایی تند رفتیم که نباید تند می رفتیم ولی ای کاش به ما مجال داده می شد که در این تمرین کمی هم خطا کنیم.»
● سخت بود ولی ممکن بود
او درباره حس و حالش بعد از شنیدن تعطیلی روزنامه ها می گوید؛ «اولاً این طور نبود که در یک روز بسته شوند و آن موتورسواری که می آمد دم درها و ابلاغیه را می داد، آن موتورسوار آنقدر سرعتش زیاد نبود که در یک شب نزدیک به ۱۰۰ روزنامه را تعطیل کند.
روزنامه ها به تدریج تعطیل می شدند. تا یک زمان هر کدام که تعطیل می شدند این پرچم می افتاد دست کس دیگری و ما فردا صبح مطلب را به جای دیگری می فرستادیم، بنابراین می بینیم اسمی که گذاشتند «زنجیره ای» به همین دلیل است. البته لابد می دانید که این اسم گذاری به تدریج از جانب ما جوابی پیدا کرد.
آنها اسم ما را گذاشتند زنجیره ای و ما به آنها گفتیم «زنجیری». «هـ» را برداشتیم از آن. در آن فضا به طور کلی این پیام های تند و تیز می گذشت، کسانی را می گرفتند. نطق می شد. ما در تب و تاب افتاده بودیم. بنابراین به گونه ای نبود که بگویم لحظه ای بلند شدم و این خبر همانند ناقوسی به سرم خورد. قبول دارم زمانی که نظام و خواست عمومی مردم در خطر باشد اینها هزینه ای نیستند ولی اصلش غلط بود. نظام در خطر نبود. پس بنابراین هزینه زیادی دادیم.
● برخورد نزدیک
بهنود می گوید؛ «زندان تمامش خاطرات شیرین است. تلخی های زندان را همه گفته اند. از داستایوسکی گرفته تا نویسنده های ماهرتر و متبحرتر از من. ما هم که آمدیم بیرون، کتاب خاطرات زندان نوشتیم. برای بعضی ها شیرین و برای بعضی ها تلخ و برای بعضی ها مفصل و افشاگرانه. اما برای من این طور نیست. برای من بیشتر بازی ادبیات است. من فرض کردم به عنوان یک روزنامه نویس که همیشه دوست می داشت از زندان گزارش تهیه کند، بنویسم به آن غصه نمی خورم.
انگار همان چیزی که یک عمر دنبالش بودم را به دست آوردم. حالا باید چشمانم را باز کنم، نگاه کنم و ضبط کنم. با این حس کمتر فشاری به من وارد شد ولی انفرادی سخت بود. انفرادی برای همه سخت است (نفس عمیقی می کشد) شاید چون سنی از من گذشته بود. خیلی سخت نبود چرا که هر روز قسمتی از زندگی طولانی ام را زنده می کردم، گوشه هایش را، آدم هایش را، عشق هایش را، ناامیدی ها و سفرهایش را با هر کدام از اینها کارهایی می کردم، ذهنم را پر می کردم، وقتم را پرمی کردم.
ولی خب ماشاءالله همه بچه های ما غیر از من خیلی خوب توانستند این تجربه ها را رد کنند و البته این را هم گفته باشم که فضای عمومی کشور و خواست نظام این نبود که ما اذیت شویم و کسی ما را شکنجه نکرد، اما زندان درست شده برای آزار دادن ولی بیش از آنکه زندان آزار بود کسی ما را آزار نداد. من در سال ۴۵ ، ۴۶ یک بار اجازه گرفتم و از زندان زنان و زندان گزارش تهیه کردم و همیشه هوسش در دلم بود که یک بار دیگر بتوانم بروم. ولی خب ما را طوری پرورش داده بودند که از کنار کلانتری هم رد نمی شدیم و اصلاً فکر نمی کردیم روزی مجبور شویم از در کلانتری برویم داخل چه برسد به زندان. بیرون از ایران امتحانش کرده بودم.
چند ماهی زندان بودم به خاطر همین شیطنت های روزنامه نگارانه، ولی در مملکتم فکر نمی کردم به زندان بروم. من ذاتاً انسان میانه رویی هستم و حرفه روزنامه نگاری را به معنی کار سیاسی برای مبارزه با چیزی نمی دانم. به همین دلیل هیچ وقت فکر نمی کردم بروم زندان. ولی خب شد، گله از بخت ندارم با این تجربه کلکسیون ما کامل شد.»
● در گریز گم می شوم
مسعود بهنود برای ایراد سخنرانی به اسکاندیناوی و کشورهای اروپایی سفر می کند و دیگر به وطنش برنمی گردد؛ «داستان من مثل آدمی می ماند که داخل ساختمانی پر از آتش گرفتار است و آمده کنار پنجره. اگر هیچ راه حلی نباشد او می پرد پایین ولی اگر راهی باز شود مطمئناً از آن راه می رود بیرون. من داشتم با آقای شمس الواعظین سخنرانی می کردم که یک باره روزنامه ها خبر دادند حکم زندان من به اجرا گذاشته شده و به فرودگاه ابلاغ شده است.
در این زمان فرزندانم مانع از برگشتن من شدند. بنابراین ماندم تا سر و صداها بخوابد و بالاخره فکر گرفتن روزنامه نگاران از بین برود و ما برگردیم سر خانه و زندگی مان.» زمانی که به بهنود گفتم حکم جلب تنها بهنود صادر نشده بود برای شمس الواعظین هم همین حکم صادر شده بود اما بهنود یک باره در میان صحبت هایم گفت؛ «برای آقای شمس این طور نبود.
در واقع سال بعد از اینکه لندن مانده بودم یک بار دیگر من و آقای شمس را دعوت کردند برویم کانادا و این بار شبی که رفتیم برای سخنرانی پیغامی برای او فرستادند که برنگردد ایران. درست مثل من منتها ظاهراً پوست من نازک بود، بچه هایم بزرگ شده بودند و بیرون از ایران بودند. زورشان هم زیاد بود و در نتیجه بر من پیروز شدند و من ماندم. اما آقای شمس بچه هاشان ایران بودند وپوست شان به نازکی من نبود و مقاوم تر بودند و البته جوان تر از من هم هستند.»
● تفاوت در مطبوعات ایران و اروپا
مسعود بهنود تفاوت میان مطبوعات ایران و اروپا را به خانه ای کوچک با ساختمانی بزرگ تشبیه می کند؛ «شاید بتوان جور دیگر این حرف را زد، مردم ایران نسبت به مردم اروپا چقدر تفاوت دارند؟ آیا روزنامه هایشان هم تفاوت شان همانقدر است؟
به عقیده من تفاوت شان خیلی نیست و اینجا اشکال وارد است. ما اگر روزنامه خوان های ایران را بگذاریم در یک کفه ترازو و روزنامه خوان های اروپا را هم بگذاریم در کفه دیگر و تفاوت شان را نگاه کنیم باید بگوییم تفاوت روزنامه های مان خیلی بیشتر است.
یکی از عمده ترین دلایلش هم اقتصاد ماست البته در اینجا نباید تقصیر را از نظام دید و تقصیر را از سیاست های فرهنگی نظام دید. اینجا لازم است بیشتر از سیاست های اقتصادی کشور انتقاد کرد چرا که مثل بقیه بخش ها بخش خصوصی ما توانا و بزرگ نیست شاید چون دولت رقیب بخش خصوصی است. در مطبوعات هم می بینید که روزنامه های دولتی، رادیو و تلویزیون دولتی هست و از بودجه عمومی ارتزاق می کنند.
دیگر روزنامه ها هم به ترتیبی ناچارند دست خودشان را کنار دولت نگه دارند. در چنین وضعیتی طبیعی است که روزنامه نویس مستقل مجاهده می خواهد، از خودگذشتگی می خواهد و خب روزنامه نویس هم یک آدمیزاد است مثل بقیه آدم ها. روزنامه نگاران هم خواست هایی دارند، تمایلاتی دارند، آنها هم اجاره خانه می دهند. آخر اینها باید از کجا تامین شود زمانی که روزنامه ها از نظر اقتصادی سر پای خودشان نمی ایستند. ما در ۲ ، ۳ تا تجربه دیدیم که دوستان مبتکر و کارآشنا زمانی که توانستند بخش اقتصادی را حل کنند و یک حقوق بخور و نمیر و یک آرامش خاطر نسبی برای روزنامه نگاران فراهم کنند، روزنامه های خیلی خوبی منتشر کردند، ولی باز آنها نتوانستند تحمل کنند.
به عنوان آخرین جمله می گویم من چهل و چند سال روزنامه نویسی کردم اما نه بیمه هستم و نه حقوق ثابتی دارم. شما به من بگویید کسی در دنیا این کار را می کند؟ من چنین توقعی نمی توانم از نسل جدید داشته باشم چرا که زندگی به آنها فشار می آورد. مطمئن باشید به هر کس در هر جای دنیا اینها را بگویید می خندد به آدم.

+ نوشته شده توسط کنعانی در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 9:52 بعد از ظهر |
 

انواع عقدهاي باطل و صحيح

دکتر وهبه زحیلی

در عصر حاضر پاره‌اي از عقد و نكاح‌ها انجام مي‌گيرند كه آگاهي از حكم شرعي‌شان مطلوب است و مهم‌ترين آنها عبارتند از-  عقد موقت :ازدواج موقت ـ هم‌چنان كه پيش‌تر نيز به آن اشاره شد ـ ‌آن است كه زني به مدت چند روز، چند ماه و يا چند سال به نكاح مردي دربيايد. اين نوع از نكاح باطل و نامشروع است. زيرا در اين‌گونه نكاح هدف اصلي همان تمتع است. و در عقود و قراردادها ملاك مفهوم آنهاست و از طرف ديگر عقد ازدواج مشروع همان عقد دائمي است.



انواع عقدهاي باطل و صحيح

دکتر وهبه زحیلی

در عصر حاضر پاره‌اي از عقد و نكاح‌ها انجام مي‌گيرند كه آگاهي از حكم شرعي‌شان مطلوب است و مهم‌ترين آنها عبارتند از:

 

1- عقد موقت

ازدواج موقت ـ هم‌چنان كه پيش‌تر نيز به آن اشاره شد ـ ‌آن است كه زني به مدت چند روز، چند ماه و يا چند سال به نكاح مردي دربيايد. اين نوع از نكاح باطل و نامشروع است. زيرا در اين‌گونه نكاح هدف اصلي همان تمتع است. و در عقود و قراردادها ملاك مفهوم آنهاست و از طرف ديگر عقد ازدواج مشروع همان عقد دائمي است.

 

2- نكاح متعه

آن است كه مردي خطاب به خانمي بگويد: مي‌خواهم براي فلان مدت با تو معاشرت نمايم و زن هم موافقت خود را اعلان نمايد. هم‌چنان كه پيش‌تر نيز گفته شد اجماع ـ به استثناي شیعه اماميه ـ بر حرام بودن آن است، زيرا دوام و ماندگاري اساس مشروعيت ازدواج است.

 

3- نكاح تحليل

يا نكاح محلل نكاحي است كه هدف از آن حلال گرديدن نكاح مجدد زني كه طلاق ثلاثه او واقع شده، براي شوهري است كه او را طلاق داده است. اين نوع از نكاح از نظر اكثريت قريب به اتفاق علما حرام و باطل است. زيرا رسول خداص فرموده‌اند:

«خداوند، انجام دهنده نكاح تحليل و كسي را كه تحليل براي او انجام مي‌گيرد مورد لعن قرار دهد».

اما از نظر شافعيه تنها زماني نكاح محلل حرام است كه در متن عقد هدف از آن گفته شود. اما اگر در اثناي عقد راجع به آن چيزي گفته نشود و دو طرف به صورت پنهاني در مورد آن توافق كرده باشند، ظاهر عقد صحيح است، اما چون نيت نامشروع و ناپاكي را پنهان داشته‌اند، نيت آنها به خداوند واگذار مي‌گردد كه آنها را مورد محاسبه قرار دهد.

 

4- خواستگاري بر روي خواستگاري ديگران

مالكيه مي‌گويند اگر كسي دختري را كه توسط ديگري خواستگاري شده و جواب مثبت دريافت كرده، خواستگاري و عقد نمايد، پيش از معاشرت با او بايد او را يك طلاق بائن بدهد. اما اكثريت فقها نظرشان بر اين است كه چنين ازدواجي صحيح است. زيرا اشكال آن به چيزي خارج از چهارچوب عقد برمي‌گردد و لازم است كه به خاطر آن عقد باطل شمرده شود. در واقع هم‌چون وضو گرفتن با آب غصبي است.

 

5- نكاح شغار

نكاح شغار آن است كه ولّي دختري او را به شرطي به نكاح ديگري درآورد كه او هم خواهر و يا دختر خود را راضي به ازدواج با او بنمايد و اين مبادله يا معامله به صورتي باشد كه براي هر يك از آنها مهريه جداگانه‌اي معين نشود، اين نوع نكاح به اتفاق علما باطل است. زيرا رسول خداص از نكاح شغار نهي فرموده است. اما حنفيه مي‌گويند: اگر پس از عقد براي هر يك از آنها مهريه جداگانه‌اي معين شود نكاح‌شان صحيح است. و آن نهي را بر كراهت تحريمي حمل مي‌نمايند.

 

6- نكاح پنهاني

مالكيه مي‌گويند: نكاح و ازدواج پنهاني آن است كه زن و مرد و ولّي و دو نفر شاهد توافق نمايند كه موضوع نكاح را از زن (الو) او يا عده‌اي ديگر پنهان نگاه دارند. مالكيه مي‌گويند چنين نكاحي اگر با هم معاشرت نموده باشند بايد به وسيله يك طلاق بائن باطل شود. و مثل باطل دانستن نكاح بدون وجود شاهدين است. و چنانچه با هم معاشرت و هم‌بستري داشته باشند و به آن اقرار كنند، يا چهار نفر عمل آنها را ببينند و شهادت بدهند، همانند زناكار هردوي آنها مجازات مي‌شوند. و ناآگاهي آنها از حكم آن به عنوان عذر از ايشان پذيرفته نمي‌شود. 

 

7- ازدواج مدني

ازدواج مدني به روش غربي اين است كه زن و مردي به پاسگاه پليس مراجعه نموده و روابط خود را در دفتر آنها بدون حضور ولي و شاهدين و بدون ايجاب و قبول صريح، يادداشت مي‌كنند. اين‌گونه نكاح قطعاً باطل و نامشروع است. زيرا هدف از آن زندگي مشترك و بر دوش گرفتن مسئوليت‌هاي همسري نيست، بلكه تنها كامجويي و ترويج بي‌بندوباري در مورد آن مطرح است و بس. و هم‌چنين باعث آن مي‌شود كه دختر مسلماني با مردي نامسلمان ازدواج نمايد. و در عين اين‌كه چنين ازدواجي حرام و باطل است. از طرف ديگر مرد در اين‌گونه نكاح‌ها به هيچ‌وجه خود را به احكام نكاح پايبند نمي‌شمارد و مخارج زندگي زن را نمي‌پردازد. و چنين كاري در واقع خطري است كه حرمت و كرامت و حقوق زن و مرد هر دو را در ارتباط با نسب و عده و ... مورد تهديد قرار مي‌‌دهد.

مقابله با چنين پديده شومي كه برخي از گروه‌هاي سياسي در پي آنند كه براي آن قانوني را به تصويب برسانند، بسيار ضروري است. زيرا اين كار زمينه‌اي بسيار خطرناك را براي ترويج فساد و به هم ريختن خانواده‌ها و زندگي موقت و مشترك كساني كه از نظر ديني با هم اختلاف دارند، فراهم مي‌نمايد.

 

8- ازدواج عرفي

نكاح عرفي نكاحي است كه عقد آن توسط دو شاهد و ايجاب و قبول در آن به صورتي كه صيغه عقد توسط يك نفر روحاني يا عالم ديني ديگر خوانده مي‌شود، اما در دفاتر رسمي ازدواج و طلاق يا ادارات ثبت احوال ثبت نشده باشد. اين‌گونه عقد، و نكاح و طلاق مترتب بر آن صحيح است و تمام پيامدها و احكام شرعي عقد نكاح نيز بر آن جاري مي‌شود؛ زيرا صحت عقد ازدواج، مشروط به ثبت آن در دفاتر رسمي نيست، اما در جهان معاصر به خاطر حفظ حقوق زن و شوهر و اثبات رسمي تعلق فرزندان به آنها و نيز معلوم بودن حق مهريه و مقدار آن، لازم است كه ازدواج و عقد در دفاتر رسمي به ثبت برسد.

 

9- ازدواج مسيار

اين نوع از ازدواج كه اخيراً‌ در كشورهاي خليج به طور محدود روي داده، براساس مراعات اصول و اركان عقد و نكاح اجرا مي‌شود و در آن ايجاب و قبول، ولي و شاهد حضور دارند. اما زن در آن تعهد مي‌نمايد كه از حقوق نفقه و حق خود در مورد تقسيم زمان ميان او و شوهرش صرف ‌نظر نمايد. اين نكاح شرعاً جايز است اما مقاصد و اهداف اساسي ازدواج از قبيل آرامش و معاشرت و تربيت اولاد در آن تحقق نمي‌يابد.

-------------------------------------------

منبع : فقه خانواده در جهان معاصر

مولف : دکتر وهبه زحیلی

مترجم : عبدالعزیز سلیمی

انتشرارات : نشر احسان

 

 

 

+ نوشته شده توسط کنعانی در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 9:55 بعد از ظهر |

حسن يوسفي اشكوري

‏دربارة انتخابات آمریکا و پیروزی باراک اوباما این روزها سخن بسیار گفته و می­شود و بسیاری از تحلیلگران ‏سیاسی و اجتماعی پیرامون ابعاد مختلف آن اظهار نظر کرده و می­کنند. یکی از محوری­ترین مباحث در این ‏مورد، مسألة مهم برکشیده شدن یک سیاه پوست (البته دو رگه) و خارجی تبار به مقام ریاست جمهوری کشوری ‏مانند آمریکا است که اکنون به مثابة مرکز امپراطوری جهان عمل می کند. اهمیت ماجرا در آن ست که این حادثه ‏در کشوری رخ داده است که در گذشته های دور و نزدیک تبعیضات نژادی بسیار شدید و دهشتناکی در آن وجود ‏داشته و حتی تا همین چند دهه پیش نه تنها رنگین پوستان از کمترین حقوق اجتماعی و انسانی جدید برخوردار ‏نبودند که هر روز در گوشه وکنار کشور پهناور آمریکا کشته (لینچ) می¬شدند. رنگین پوستان حق رأی نداشتند، ‏مدارس و اتوس ها و حتی دستشویی های آنها با سفید پوستان جدا بود و طبعا زندگی مادی و معیشتی آنا با ‏سفیدپوستان قابل مقایسه نبود. رنگین پوستان مدتها برای احقاق حقوق انسانی خود مبارزه کردند و در این روند ‏جنگ های انفصال رخ­ داد. در قرن بیستم و بویژه پس از جنگ جهانی دوم در دهه های ۶۰-۷۰ میلادی مبارزات ‏دامنه­داری با رهبری مارتین لوترکینگ صورت گرفت تا حداقل حقوق انسانی برای سیاه پوستان تأمین شود.

اکنون و در زمانی بسیار کوتاه (البته درمقیاس تاریخی)، یکی از همین رنگین­پوستان باشتاب موانع را پشت سر ‏نهاده و مسیر طولانی برابری را پیموده و بر کرسی ریاست بزرگترین قدرت اقتصادی و سیاسی و نظامی جهان ‏نشسته است. آن هم افزون بر سیاه بودن، خارجی هم هست، از طبقة فرودست هم هست و از خانوادة مسلمان هم ‏است. من از تبعیض نژادی تجربه ای ندارم و از هر تحقیر نژادی را نچشیده­ام، اما تاریخ خوانده ام، با تاریخ ‏آمریکا اندکی آشنا هستم، کلبة عموتم و ریشه ها را خوانده­ام، در اوایل جوانی مبارزات لوتر کینگ را پی­گرفته ام، ‏سخنرانیهای آن سیاه عدالت خواه و ضد خشونت را شنیده­ام و کتاب “ندای سیاه” او را خوانده­ام و آن کتاب یکی از ‏اثرگذارترین کتاب­ها در اندیشه و شخصیت من بوده است. از این رو به خوبی می­فهمم که اکنون اوباما کجا ایستاده ‏است و این رخداد در تاریخ آزادی و عدالت و حقوق بشر و دموکراسی چقدر مهم است. وقتی سخنان اوباما را می­شنوم (بویژه که بی شباهت به سخنرانی­های کینگ نیست)، احساس می­کنم این لوترکینگ است که سخن می گوید. ‏اما این رخداد از این نظر هم برایم مهم است که در کلام و بیان و حتی در حالت و احساس اوباما کمترین نشانه­ای ‏از خشم و کینه و نفرت نیست و حتی او آشکار نمی­کند که هم­نژادانش در جهان و به ویژه در همین آمریکای متمدن ‏به وسیلة سفیدپوستان به بردگی گرفته شدند و نسل اندر نسل تحقیرشدند و در خواری جان دادند و خانواده­اش تا ‏همین چندی قبل از حقوق انسانی برابر برخوردار نبودند. این درست همان پدیده است که کینگ آن را “ندای سیاه” ‏می­خواند و ماندلا نیز پس از سالها مبارزه و در مقام قدرت و در سپیده­دم پیروزی در آفریقای جنوبی با ‏سفیدپوستان کرد. ازاین نظر می­توان گفت که این پدیده بشارت دهندة آغاز دوران چیرگی عشق و مهربانی و ‏گذشت بر کینه و نفرت و انتقام است. دموکراسی و حقوق بشر را با کینه و نفرت میانه­ای نیست. این تحلیل، البته ‏هیچ ارتباطی با شخص اوباما به عنوان رئیس جمهور و این که او در عمل چه می­کند، ندارد. هر چند آرزو می­‏کنم او شایستة این جایگاه باشد و بتواند به ایدة “تغییر” خود در جهت صلح و دموکراسی و حقوق بشرجامه عمل ‏بپوشاند. ‏

و اما انگیزة نگارش این یادداشت مطلب دیگری است که مربوط است به وطن بلازده من: ایران.گفتم که من رنگین ‏پوست نبوده و هرگز(مانند دیگر هموطنانم) ستم تبعیضات نژادی را تجربه و حس نکرده­ام، اما من و نیاکانم و ‏معاصرانم در سرزمینی زیسته­ایم که همواره از تبعیضات فراگیر و عمیق و اجتماعی و سیاسی و قومی و جنسیتی ‏و انواع آپارتاید رنج برده و از اصل بنیادین حقوق بشر یعنی برابری ذاتی انسانها در تمام حقوق انسانی کم و بیش ‏محروم بوده ایم. در یک قرن پیش در پی نفوذ اندیشه های نوین مساوات طلبانه جنبش مشروطه خواهی را تدارک ‏دیدیم و نظام سیاسی جدید مبتنی بر نظریة ملت - دولت را بنیاد نهادیم اما چندان به برابری دست نیافتیم و در ‏استمرار جنبشهای سیاسی و انقلابی برابری خواهانه انقلاب اسلامی را سازمان دادیم و سلطنت به نام مشروطه اما ‏در عمل استبدادی و مطلقه پهلوی را به جمهوری تبدیل کردیم که قرار بود در پرتو تفسیر ی مساوات طلبانه از ‏اسلام هم جمهوری باشد و هم اسلامی. با این همه یک قرن از مشروطه و سی­سال از عمر جمهوری اسلامی ‏گذشته است وما همچنان گرفتار انواع آپار تاید هستیم. یعنی در عمل نه از جمهوری چندان نشانی است و نه از ‏اسلام مساوات­خواهانه اثری.

“حق ویژه” در تمام امور(به ویژه حق حاکمیت سیاسی) برای یک گروه و طبقه ‏محفوظ است، گروهی که در اقلیت است اما بر اکثریت حکومت می­کند و اراده فردی و یا گروهی خود را بر ‏جامعه و اکثریت تحمیل می کند. در این میان بین اقوام، ادیان، زن و مرد و حتی در بین مسلمانان تمام عیار در ‏‏”مردم سالاری دینی” حاکم تمایز و تفاوت آشکار موجود است. طبق قانون هیچ سُنی¬ای به رهبری و یا ریاست ‏جمهوری نمی­رسد و حتی کسی از این شمار مسلمانان به وزارت و مدیریت کلان کشور و حتی در مناطق سنی­‏نشین دست نمی یابد. هیچ زنی به مقام مدیریتی مهم و سیاسی و قضایی و دینی گمارده نمی شود. هیچ مسلمان و ‏شیعه راست کیش و راست کرداری اما غیر معتقد به “اصل مترقی ولایت مطلقه فقیه” و حتی معتقد اما منتقد ‏برخی دیدگاههای مقام ولایت، با تیغ نظارت استصوابی حذف می­شود و چنین کسی نمی تواند هرگز به هیچ مقام و ‏منصبی برسد و در امور سیاسی و مدیریتی و گاه در امور اجتمایی و مدنی مشارکت جوید. این سر نوشت ما است.‏

چرا چنین است؟ اشکال کار کجا است؟ ما ایرانیان لایق حقوق بشر و دمکراسی و برابری نیستیم یا استعمار و ‏امپریالیسم نمی­گذارد و “کار کار انگلیسی ها است” و یا حکومت دریغ می کند و یا دین ما در تعارض با این ‏اصول است و یا… ؟ شاید همة اینها باشد ولی در این مجال فقط می­خواهم به یک نکته اشاره کنم و آن این است که ‏ما در مشروطیت بنا را کج گذاشتیم و طبعا دیوار آن کج بالا آمد. آگاهان به تاریخ می دانند که در اصل هشتم متمم ‏قانون اساسی آمده بود که تمام مردم یا ملت ایران در قانون مساویند (نقل به مضمون) اما این اصل بدیهی جنجال ‏آفرید و شریعتمدارانی چون شیخ فضل الله نوری با آن مخالفت کردند و گفتند این با اصل دیانت در تعارض است. ‏استدلال آنان این بود که در اسلام اساس تبعیض حقوق است نه مساوات حقوق، مسلمان با غیر مسلمان برابر ‏نیست، ذمّی و غیر ذمّی مساوی نیست، زن با مرد برابر نیست و… کشمکش چندان بالا گرفت که حدود یک ماه ‏کار مجلس تعطیل شد و سر انجام با پا درمیانی و تدبیر سید عبدالله بهبهانی این جمله به جای آن گزاره قبلی ‏تصویب شد: همه ملت ایران در برابر قانون دولتی مساوی اند (نقل به مضمون). اما در این تغییر و تبدیل، دو ‏تحریف مفهومی مهم رخ داد.

یکی این که مساوات “در قانون” به مساوات “در برابر قانون” تبدیل شد و دیگر آن ‏که “قانون دولتی” برآن افزوده شد. در مورد نخست روشن است که تغییر بسیار اساسی رخ داده بود. چرا که ‏مساوات در قانون یعنی این که از نظر قانون تمام مردم در تمامی حقوق انسانی و طبیعی با هم برابرند و در واقع ‏از حقوق مساوی شهروندی برخوردارند ولی مفهوم تساوی در برابر قانون بدان معنا است قانون هر چه باشد باید ‏در باره همه اجرا شود البته این نکته خود نیز در دولت بی قانون و یا در مقررات سراسر تبعیض عصر عقب ‏مانده قاجار، خود دست­آورد مهمی بود و صد البته مطلوب، اما مشروطه چیزی بیشتر را طلب می کرد و آن ‏مساوات در قانون بود نه در برابر قانون، زیرا ممکن است خود قانون ظالمانه و بر اساس انواع تبعیض باشد(چنان ‏که در قوانین موجود ایران هست) و بدیهی است که حقوق مدرن چنین تمایزاتی را مطلقا نمی پذیرد.

و اما مسئله دوم یعنی قانون دولتی به این دلیل نوشته شد که برای کسب رضایت علما حوزه قانون و شرع را از هم ‏جدا کنند و قانون و قانون نویسی را منحصر کنند به حوزة حکومت و پارلمان و قلمرو عرف ولی امور شرعی در ‏حوزة شریعت و طبعا علما باقی بماند و در نتیجه دولت و پارلمان را هیچ حقی در آن قلمرو نباشد. بدین ترتیب ‏مشروطییت در قانون اساسی­اش دو مرکزی شد: مرکز شرع و مرکز عرف و هر کدام در قلمرو خود معتبر ‏شناخته شوند و لازم الاجرا. در یک سو سلطان است و ملت و نمایندگانش با اختیارات محدود و در سوی دیگر ‏شریعت است و علما و محاکم شرعی با اختیارات گسترده. در این صورت، هر چند به ظاهر نزاع شرع و عرف ‏پایان یافت، اما در عمق نزاع هم چنان باقی ماند. زیرا که پاره­ای از مقررات شرعی و فقهی به ویژه در آرای ‏فقیهان آن روزگار، آشکار با پاره¬ای از حقوق مدرن و مطالبات حقوقی و شهروندی مشروطییت ناسازگار بود، در ‏واقع، اگر بنا بود شریعت بر وفق آرای فقیهان بی چون و چرا اجرا شود، کم و بیش همان می­شد که شیخ نوری و ‏مشروعه خواهان می گفتند و در نهایت باز هم جامعه بر بنیاد تبعیضها و نابرابری ها شکل می¬گرفت نه بر اساس ‏برابری و عدالت حقوقی جدید که جوهر مشروطییت بود. می­توان گفت که مشروطییت از نظر مضمون و محتوی ‏از منظر برابری خواهی، در همان آغاز با تناقض عمیق زاده شد و لذا در صورت اجرای کامل مشروطییت نیز ‏کامیابی کامل حاصل نمی شد، مگر آنکه در یک روند تدریجی و اصلاحی تناقض به سود برابری متحول می شد.‏

در انقلاب اسلامی نیز هر چند از عناوینی چون دموکراسی و حقوق بشر چندان یاد نمی­شد، ولی تاریخ اندیشه و ‏مبارزا ت سیاسی دهة چهل و پنجاه و مخصوصا عصر انقلاب نشان می­دهد که هم چنان مساوات در تمام امور ‏حقوقی و از جمله در بعد سیاسی(دمکراسی) و اقتصادی (سوسیالیسم) اندیشه و آرمان غالب بر مبارزه و انقلابیون ‏بوده و مذهبی و غیر مذهبی بر این مساوات و برابری پای می فشردند. اما در قانون اساسی جمهوری اسلامی نیز ‏نه تنها جدال دیرین شرع و عرف حل نشد که با تصویب ولایت فقیه و بعدها ارتقای آن به ولایت مطلقه، بر عمق ‏این جدال و تناقض تاریخی افزوده شد و حتی “جمهوری اسلامی” تبدیل شد به “جمهوری روحانی” و با گذشت ‏زمان نیز همواره تنازع و تناقض به سود شریعت محوری متحول شد و در نتیجه حقوق شهروندی مبتنی بر ‏برابری روز به روز محدودتر شد و هر روز دایره برا ی برابری حقوقی دایره تنگ تر می شود. این تنگنایی به ‏آنجا رسیده است که حاکمیت فعلی دگراندیشان خودی را که حتی برخی از آنان از پایه گذاران نظام سیاسی و ‏ولایت فقیه بودند و بسیاری نیز از نظر اصولی هنوز بر همان عقیده اند، غیر خودی می­شمارد و دست آنها را از ‏تمام یا اکثر حقوق اجتماعی کوتاه می­کند. اکنون شمار اندکی در دایره قدرت و حاکمیت سیاسی باقی مانده اند و لذا ‏ما نه تنها در عصر مشروطه نیستیم که به ماقبل آن بازگشته ایم.‏

در چنین شرایطی انتخاب اوباما در امریکا به ما می­گوید جهان در کجاست و ما در کجا! سیر تحولات جهانی با ‏شتاب رو به کدام سو دارد و ما در کدام جهت حرکت می­کنیم؟ در نظام اسلامی ما مسلمانان و حتی روحانیان و ‏مجتهدان صاحب نام به تشخیص اعضای شورای نگهبان به اتهام عدم التزام به اسلام از حق وکالت مردم در ‏مجلس و یا در تصدی مقام ریاست جمهوری محروم می­شوند اما در امریکا، به رغم آن تجربه تلخ آپارتاید در آن ‏کشور در طول نیم قرن به اینجا رسیده است که یک خارجی تبار و رنگین پوست و برخاسته از قشر محروم ‏جامعه بدون کمترین تبعیض و گزینشی به عالیترین مقام سیاسی کشور و حتی میتوان گفت جهان میرسد. در این ‏صورت شادمانی جهانی برای این انتخاب قابل درک است. با اینهمه نباید ناامید بود. قطعا ملت ایران با مبارزات ‏دموکراتیک و مسالمت جویانه خود روزی نه چندان دور به برابری خواهد رسید.
منبع:خبرنامه امیر کبیر

+ نوشته شده توسط کنعانی در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 8:49 بعد از ظهر |
 
از نوشته های مسیح علی نژاد... نامه به کودکی که بازجوها خبر حضورش را دادند
 
 
از لابلای نامه ها و نوشته های نه چندان قدیمی یافتمش. آن موقع ها که از انتشارش خجالت می کشیدم. 
 به یاد مهسا امرآبادی زن باردار در بند و کودکش.

همه مادرها نه ماه انتظار می کشند تا کودکی از بطن شان بیرون بیاید و متن زندگی شان گرمی نابی بیابد من ولی شش ماه انتظار کشیدم. سه ماه اولش را اصلا خبر نداشتم که دوگانه شده ام و میهمانی ناخوانده در دل دارم.از من بدت نیاید نازنین آخر خودم هم کودک بودم و مست بازی. چه می فهمیدم اگر سرماه، خون سرخی کشاله زنی را داغ نمی کند این یعنی داغ شدن درونش از نفس های حیات موجودی دیگر. ذوق می کردم که از شر این پدیده پیچیده حیات زنانه چند ماهی رهیده ام و می توانم درخت ها و دیوارها را بی هیچ دردسری سرتاسر بالابروم. حالا پدرت شوخی یا جدی هم می گفت : «هی! تو باید بروی دکتر آخر به گمانم من زندگی را تثبیت کرده ام» می گذاشتم به حساب ادامه همان خاله بازی نازی که شروع کرده بودیم و بالا تا پایین آن زندگی دونفره را معصومانه و شیطنت وار به طعنه و طنز می گرفتیم.

ولی شوخی شوخی همه چیز شمایل جدی گرفت. شوخی های پدرت را باور نمی کردم لگدهای تو را هم باور نمی کردم اما درب آهنین که با لگد باز شد، دانستم بازجو شوخی ندارد. سراغ نداشتم در دنیای کوچکم که زنی خبربارداری اش را زبان یک بازجو باور کند و تا خود صبح زار بزند. آنشب بازجو با لگد آمد اما سبد سیبی هم آورد تا مبادا من و تو از سوء تغذیه تلف شویم و او رسوای جماعت شود.

آخر من برای تو چه باید می گفتم پسرک نازنین؟ خودم هم نمی فهمیدم چرا باید برای چاپ چند شبنامه و نشریه دوصفحه ای زیر زمینی توی یک سلول یک نفره با یک دختر موسیاه دیگر اسیر باشم و پدرت نیز چند سلول آنطرف تر مجبور شود ماجرای “تثبیت زندگی” و توقف قاعدگی و احتمال بارداری زنش را به بازجو بگوید تا از او کمی مهربانی برای من و تو گدایی کند. حتما گردن از مو باریکترش نای سرسنگین اش را نداشت وآن لحظه کج شد کله ای که می خواست جهانی را کله پا کند تا به بازجو بگوید که زن و کودکش نیازمند میوه و محبت اند.

می دانم برایت خنده دار است . بخند نازنینم بخند به ما که هنوز قاعده زنانگی را از لای کتاب علوم تجربی و زیست شناسی سال های دبیرستان بلد نبودیم آنوقت می خواستیم قاعده سیاست برهم ریزیم و زیستی دگرگونه برای بشریت رقم زنیم.

فرمول ساده شکل گیری تو در بطن را جدی نگرفتیم اما فرمول پیچیده سیاست ورزی و ماندگاری جماعتی در متن قدرت را چنان جدی گرفته بودیم که به جای نوزده سالگی کردن و بیست سالگی کردن، صدساگی مشروطه به رخ مردان سیاست می کشیدیم تا در گوشه شهری دور، احساس بطالت خویش به نسیان بسپاریم.

می دانی پسرکم، هر چقدر سر انگشت هم قرض میکردم میرسیدم به اینجا که مهر عاقد بر صفحه شناسنامه خشک نشده تو باید شکل گرفته باشی و مگر می شود شتابی چنین در کتاب قطور ادعای ما معنا داشته باشد؟ اما داشت و من خبر حضور تو در دل و جسم لاغرم را زمانی جدی گرفتم که دیگر سه ماه از جدی گرفتن تو برای نفس کشیدن و لگدزدن و اعلام حضور کردن گذشته بود. خبر که از طریق پدر اما با زبان بازجو رسید به سلول ما، همبندم خوب می فهمید معنی نخواستنم را و هرگز سرزنشم نمی کرد که نقشه قطع کردن شریان های حیات تو از حیات معصومانه ام را در گوشه همان سلول حقیر و دور از چشم بازجوهای کبیر بکشم تا تو نیایی و بازیچه این بازیگران نشوی. هم بندم زن بود و کم سن و سال تر از من اما خوب می فهمید دلیل علمی و طبیعی اصرارم برای تکرر ادرار و التماس من به بازجوها و در نهایت خلاصی یافتن در لیوان پلاستیکی چای را.

لیلی زیباترین همراه روزهای نازیبای زندگی ام بود آنگاه که پشت به دیوار می کرد و باصدای بلند عربده میکشید و لودگی میکرد تا مبادا پیشانی ام خیس شود از عرق شرمی که به گاه پناه آوردن به لیوان پلاستیکی، داغم می کرد. هنوز رویش به دیوار و دهانش تا بناگوش باز بود که من لیوان حاصل خلاص شدن ام را سرزیر سطل زباله گوشه اتاق می کردم تا از بوی تند عذاب آورش خلاصی یابیم.

فکر می کنی اینها قصه چندسال پیش است ؟ نه نازنینم من کودک روزهای انقلابم و اینها همش مال دهه هفتاد است و حتی نه دهه شصت. می بینی عزیزکم چه کولاکی کرده بودیم من و لیلی در اتاقکمان با خام خیالی و خوش خیالی خوشایندی که به زعم خویش میخواستیم بشریت را نجات دهیم؟ حالا بشریت توی آن سلول پرت در یک سطل زباله فلزی با نایلون پلاستیکی سیاهی که از گوشه های دهان گردش آویزان بود، به ما دهن کجی می کرد. بشریت از بوی تند و تهوع آور لیوان پلاستیکی چای گوشه اتاق می خندید.

بشریت به انحنای کمر من که قوز کرده بودم گوشه اتاق و معده زخم شده ام را چارچنگولی چسبیده بودم تا از دهنم بیرون نزند می خندید. به دودل بودن ام از بیرون کشیدن بربری اضافه ای که حالا با بوی تند چای و ادرار در سطل و نایلون سیاه، سمفونی گند و گرسنگی من بود می خندید تا بلاخره لیلی دست به کار میشد و نانی خشک از آن مجموعه خیس و تهوع آور بیرون می کشید و من سق می زدم و او یک دل سیر می خندید و می خنداند. با صدای بلند. آنقدر بلند که نه لگدهای تو را جدی می گرفتیم و نه لگدهای بازجو به در را.

قانون ساده آنجا بود ؛ بازجو سه لگد که به در زد ما هم باید با سه سوت، اول چشمبند را می بستیم بعد چادر گلگلی را سر می کردیم و دست آخر پشت به در می نشستیم . اما نان با طعم تند ادرار را که بالا بزنی پوستت دیگر کلفت می شود و هیچ یک از این کارها را نمی کنی. درست صورت به صورت بازجو میا یستی رو به در بلند بلند می خندی آنقدر بلند و آنقدر کشدار که بعد هیچ کس صدای هق هق گریه های کشدار و بلندت را پس از آن خنده دراز جدی نمی گیرد به جزمعده خودت که دوباره ویران می کند درونت را. تو هم که مراعات نکن و هی لگد بزن. از وقتی هم که فهمیدی نقشه نیامدنت را با همراهی لیلی کشیده ام، کشدار تر شده بود لگد هایت.

لیلی میگفت: “حتما با این وزن سنگین من که هی روی شکمت بالا و پایین پریده ام دیگر جانی برایش نمانده طفلی.” ولی تو جان داشتی و هی التماس میکردی . من نمی خواستم شکمم بالاتر بیاید از تصور اینکه پستان در دهان کودکی کنم و عین پستانداران شیرده انجام وظیفه کنم، چندشم می شد و مدام سر به دیوار می کوفتم تا زودتر خلاصم کنند تا من خودم را از تو خلاص کنم. میدانی چه سخت است اعتراف بر این بی رحمی؟ از من بدت نیاید . خوب گوش کن نازنین ام.

مهر آزادی را که نشاندند کف دستمان، گمان نکنی که یک راست رفتیم خانه. نه، لیلی پا به پای من آمد تا اول یک راست برویم میوه فروشی نزدیک زندان شهربانی. آخر این هوس کوفتی ام را نمیدانستم چه کنم. دلم شلیل سرخ می خواست . باور می کنی من و لیلی تا همین چند سال پیش هم نمی دانستیم که قصه آن روز ما و شلیل سرخ، همان ماجرای معروف “ویار” زن باردار است؟ می بینی چه ساده بودیم . فکر میکردیم اثر زندان است و لیلی هم با اصرار و تکرار من ویارش گرفته بود و دست بردار نبودیم. چادر گل گلی زیر بغل، بی هیچ کیف و دفتر و دستک اضافه ای، اول تمام میوه فروشی های شهر را رصد کردیم و بعد مطب تمام پزشکهای زنان را. آن روز نه شلیلی پیدا کردیم و نه دلیلی تا دکترها را متقاعد کند که تو نباشی. همه می گفتند؛ «بزرگ است»، «جنین نیست»، «کودک کامل است» و من تمام آن روز و روزهای بعد جواب هر لگد تو را با مشت دادم. از تمام دیوارهای خانه به این امید می پریدم که تکه سرخی از تو از وجودم بیرون بریزد و کشاله ام را خونین کند و من و تو با هم تلف شویم. نباشیم. آخر پدرت هنوز پشت توری های سوراخ ریز زندان بود و من هی زور می زدم انگشتم از این توری به زور بخزد آن طرف توری تا گوشت دستش بخورد به گوشت دستم و یکهو تنم داغ شود و دلم آرام، ولی نمی شد. نقطه کوچکی از انگشتم با فشار زیاد باد میکرد به آن سمت توری و همان حجم کوچک با لمس انگشت های پدرت داغ می شد و دلم تا یک هفته گرم بود. بی پناهی مضحکی بود با آن همه پناهی که فامیل درست می کردند. تا تو بیایی اما پدرت هم از زندان رهید . همه ما را در تعلیق گذاردند تا اگرچه محروم از حقوق اجتماعی اما آزاد در حبسی مدرن پس کوچه های شهر را پرسه زنیم.

پایم به بیمارستان نرسیده، پرسه های بی پروایم کار خودش را کرد و تو بیرون جهیدی . سخت جان شده بودم در نبرد لگدهای تو به تن نازنین و لگدهای بازجو به درب آهنین و بازی مضحک این نه ماه نخواستن و ماندن. کسی که عهد بسته بود پستان در دهان هیچ کودکی نکند و هنوز تن و زنانگی خویش را غریبه می دید، ناگهان شوخی تلخ درد، زهدانش پاره کرد. سنگ اگر به زیر دندانم می شکست آن دم، شگفت زده نمی شدم نازنین ام! آخر درد دریده بود درون و بیرنم را. نمی فهمیدم چرا این همه اصرار داری که استخوانم بشکنی تا استخوان سفت کنی و بیایی. تا بشوی یکی مثل ما که هیچ خیری از حضور در آشفته بازار بیرون ندیده است. دهان تنگ تو بود و دهان گشاد من که انگار به وسعت تمام دره های عالم هم اگر باز می شد باز کم بود برای جیغ زاری که هنوز ردش ماسیده در گلوی زخمم.

درست آن لحضه اصرار و فشار تو، اگر بازجو بالای سرم بود حتما و حکما حقیرترین متهم عالم می شدم. آخر به گمانم بزرگترین لحظه لابه درعمر زنانه همان دم است که یک زن به هرکسی حاضر است رو بزند و عاجزانه التماس کند و آویزان شود تا کسی کاری بکند برایش. و التماس کردم تا کسی کاری بکند برایم. هر کاری که نفسم برگردد. دیگر از دهانی که دردم را داد می زدم، شرمگین نبودم و از دهان دیگرم که انگار شلیلی سرخ در گلوگاهش مانده بود و با همه ضجه و پنجه کشیدنهایم بیرون نمی جهید هم خجالت زده نبودم. بیرون جهیدی و من هنوز هم مثل مار به خود می پیچم از تصور آن دم دشوار و دردمندی که تیغ در دست هیبت سفیدپوش مردی رقصید و رندانه فرود آمد و بی رحمانه برید دریچه تنگ عبورت را تا میان آخرین فریادی که سینه و گلویم را خراشید، تو بیایی و با اولین گریه ات ساز همدردی با درد و فریادهای مادر کوک کنی.

هنوز در فکر این بودم که بازجوها بی رحمانه تر زخم می زنند یا پرستارهای کشیک؟ هنوز در سرم سمفونی ناموزونی از های و هوارهای خودم و بداخلاقی های پرستاران شب بود و گوش هایم سوت می کشید. هنوز تنم مثل گوشت لخمی افتاده بود بالای همان صندلی سختی که دو پای بیجانم را از دو طرف باز نگاه می داشت. برای آنکه باور کنم این تن رهیده از یک نبرد نفس گیر، هنوز جان دارد و جریان، پاهای آویزانم را تکانی می دهم که ناگهان چیزی می سرد کف پایم و کف پایم را نرم قلقلک می دهد. سرم پایین تر از پاهایم است روی این صندلی مضحک جان ندارم که جنب بخورم. هرچه می خواهد باشد. وقتی خوشم می آید دیگر خیالی نیست که چه باشد.اما وسوسه می کشد مرا اگر ندانم چیست که در این سرای پررنج، ناگهان چون پر نرمی بر پوستم کشیده می شود و رامم می کند. باید ببینم و دریابم که چیست. سر به سختی برمی دارم از سطح سخت صندلی و گردن دراز می کنم: دوپای کوچکی که انگار ماهها در آب خیس خورده و حالا چین خورده و سرخ و چلانده شده است، زیر پاهای من می رقصد. تو به پشت خوابیده بودی نازنینم و پاهایت درست زیر پاهایم در هوا معلق بود …خوشم می آمد و می خندیدم. بلند و کشدار. آنقدر بلند و آنقدر کشدار که بعد هیچ کس صدای هق هق گریه های کشدار و بلندم را پس از آن خنده دراز، جدی نگرفت.

می پرسی پس عهدم چه؟ کدام عهد؟ می خواستم همانند پستانداران شیرده پستان در دهان هیچ کودکی نگذارم؟ هه! بعدها شده بودم مصیبت عظمای فامیل که نمی دانستند در محافل و مهمانی رسمی و جدی چگونه راه دهانم را ببندند و بی صدایم کنند آنگاه که تو شیر می نوشیدی و من انگار که “مادر هستی” دارد به کودک اش زندگی می دهد، مغرور می شدم و جیغ می کشیدم از شعف. هیچ کس باور نمی کرد و هیچ کس هیچ وقت در هیچ یک از کتاب های زیست شناسی و علوم پزشکی هم هیچ فرمول و معادله ای نیافت میان شیرنوشیدن تو و شعف ناتمام من که به جیغی ممتد بدل میشد و آبرو می برد. ناگزیر، ماموریت دونفره من و تو تبدیل می شد به یک ماموریت سه نفره تا هربار پدر حصاری بسازد و پشت این حصار، تو رندانه از من بنوشی و من مستانه جیغ بکشم و پدر نیز گیج و گنگ و مشعوف تر از من و تو، حفظ آبرو کند. مهم نبود دیگران چه می گویند از این دیوانگی بی پایان مادری که به جای دوسال، نیم سالی هم اضافه جیغ کشید.

امروز هم با تو حرف زدم هم با لیلی. دوازده سال گذشت، نه لیلی می دانست که معده ام هنوز زخم است و نه تو می دانستی که ….

+ نوشته شده توسط کنعانی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 11:59 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM